« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 15, 2004
هوا سر شده عين چی. زودم تاريک می شه. انگاری تازه پاييز شده. برگا حسابی زرد شدن و ريختن و می شه روشون راه رفت و از خورد کردنشون زير پا و صدای خش خششون لذت برد. آدم دلش می گيره وقتی ياد همه اون چيزای کوچولويی که کم داره می افته اين روزا. يه هفته ديگه امتحان دارم. می دونم که گند می زنم و يه بار ديگه بايد امتحان بدم. مشکل اينه که اميدی ندارم بار دوم هم خوب بدم امتحان رو. بابا حالش بهتره. عمه ام بايد برای بار پنجم عمل کنه و تازه هيچ تضمينی نيست که باز هم... سياوش چهار سالش شده و من بزرگ شدنش رو تا مدتها ديگه نمی بينم. حال و هوای اينجا عين شب عيدای خودمونه. مردم همش بيرونن و خريد می کنن. جنس های بنجل کلی رفته رو قيمتشون و بعد از اونور يه تخفيف گنده روشون بستن که با وجود تخفيف بازهم گرون تر از قيمت اوليه هستن و ملت هم می خرن! رنگ قرمز رنگ غالبه. نمی دونم چرا آهنگ Jingle Bell Rock رو که می شنوم دلم می گيره. همونجوری که بوی عيدی بوی توپ رو هم می شنيدم دلم می گرفت...
|