« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 14, 2004
عجيب غريبه. گم شدن تو بی زمانی. امتحان اولم خوب شد. اما يک هفته بی خبر بودم از خونمون. عمه ام زنگ زد. بهش گفتم اگه قبول نشم نمی تونم برم دانشگاه، بعد از بيکاری حسابی افسرده می شم و بعدش می ميرم! خنديد و گفت برای اين چيزای کوچولو افسرده نشو، دليلای مهم تری هست. بعد از غده سرطانی چهارمش گفت. شب نگران خونه بودم. بابا خودش زنگ زد. گفت دو روزه از بيمارستان اومده بيرون و عملش خوب بوده. هق هق گريه ام شايد بيشتر از نگرانی برای حال بابا از بی خبری خودم بود. به همين راحتی موقع هايی می شه که يه هفته ازشون خبر نداشته باشی، يه هفته، حتی يه روز. و چه اتفاقايی می تونه تو يه روز و يه هفته بيفته وقتی که تو تو لحظه اتفاق اصلا بهش فکر نمی کردی. حس عجيب غريبی يه. يه خورده هم ترسناک.
***
پيمان کوچولو سی و پنج روزش بوده و خوشبخت تر از اينکه يک سالش باشه يا 5 سالش يا 8 سالش. پيمان کوچولو همش سی و پنج روز با شکنجه گرهاش زندگی کرده و بعد مرده. آرين بزرگتر بود، جلال بزرگتر بود اما نمرد و هميشه يادش می مونه، انسيه هم همينطور. زهرا مرد راستی نه؟ افسانه می گفت روزی حداقل 8 مورد مشابه ميارن بيمارستان مفيد؟ چند هزار تا بچه کوچولو؟ چند ميليون تا؟ دلم نمی خواد آبی رو به دنيا بيارم تو اين دنيا. نمی تونم هميشه مواظبش باشم. نمی تونم از همه اتفاقا جلوگيری کنم. دنيا يه خورده بيشتر از حد تصور برای دختر کوچولو ها و پسر کوچولو ها تزسناکه. آبی بايد تو خيال من بمونه. دختر کوچولو اونجا جاش امن تره.
***
من هنوز اميد دارم ها! به خاطر اينکه نزديک امتحانمه لينکای وبلاگم رو بلاگ رولينگ کردم! يک عالمه از کارای عقب مونده ام رو انجام دادم. به سايت می رسم. تمرين مقاله نويسی می کنم برای امتحان. به درد دل دوستام گوش می دم. آقای همسر رو بيشتر دوست می دارم. خورشت بادمجون می پزم با دو جور ادويه. ته ديگش رو هم زعفرون می زنم. بحث های ابتذال رو هنوز دنبال می کنم و به مبتذل بودن خودم می خندم. جواب های مردم به سوال "باکرگی يا عدم باکرگی، مساله اين است" رو می خونم و می خندم. به نامه های سازمان های مدافع حقوق زنان کمونيستی که دلشون می خواد من بهشون بپيوندم جواب می دم! برای همه زنايی که بايد اعدام شن و سنگسار شن دل می سوزونم. هر چند وقت يه بار تو وبلاگم اراجيف می نويسم. تو بيهودگی خودم قلت می زنم و باز اميد دارم. ترسناکه نه؟
|