« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 09, 2004
فکر می کنم حرف نزنم سنگين تره با توجه به نبودنم تو ايران و حسی که بعضيا که تو ايرانن دارن نسبت به اظهار نظر کسايی که خارج از ايرانن (هر چند که برای من خيلی زوده که يادم بره اين هشت سال رو) فقط اينکه تو حرف هايی که زده شد، با همه خشم و سرخوردگی که داشتم اين دو سال آخر، اين حرف ها بيشتر به اون چيزی که تو ذهن من می گذره نزديک تر بود:
از وبلاگ امشاسپندان:
"...
۱۶ آذر امسال از جنسی ديگر بود. از جنس نفرت. از جنسی زهر آگين. برای هزارمين بار از ملت نا اميد شدم.با خود فکر کردم تا کی بگوييم اين ها تمرين دمو کراسی است؟ تا کی ضعيف کشی ؟ تا کی يک بعدی قضاوت کردن و تنها اشتباهات را ديدن و ار انها سندانی برای کوبيدن ساختن؟ امسال , روز ۱۶ آذر من عجيب از دانشجو بودن خود شرمنده شدم. ما مگر همان هايی نيستيم که آزادی را پرستش می کنيم و فرشته آزادی را پاس می داريم؟ مگر همان هايی نيستيم که می گوييم به تفاوت آرا و ديدگاه ها بايد احترام گذاشت؟ چرا اينگونه برخورد می کنيم؟ چرا به تنها کسی که می دانيم می توانيم زل بزنيم به چشمانش و بی انکه دلواپس تبعات بعديش باشم انتقاد کنيم , اين چنين به دور از انسانيت توهين می کنيم؟
...می دانی ايراد اصلی از ماست. ما که عادت به بت ساختن داريم.ما ملتی که بی اسطوره توان زيستن نداريم. ما که آدم ها را بی دليل در جابگاهي اهورايی قرار می دهين و ظرفيت ها و اختيارات و محدوديت های او را نمی بينيم. پشت شيشه ماشين هايمان عکسش را می چسبانيم, پوسترش را به ديوار اتاق هايمان می کوبيم, او را خدای زمينيمان می کنيم و ذره ای نمی انديشيم که او هم آدمی است مثل من و تو. با اختيارات و محدوده عمل محدود. او هم مثل تمام سياست مداران ديگر و تمام آدم ها مرتکب اشتباهاتی می شود.چرا غير عقلانی می انديشيم و انتظار داريم خاتمی همچون زورو از آسمان فرود امده و دردها و نا بسامانی های سرزمينی را که داغ هزاران ساله دارد را يک شبه درمان می کرد؟..."
|