خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

November 22, 2004


راستی من زنده ام! آقای همسر واقعا برام يه کادوی خيلی خوشکل درست کرده بود و قصد کشتن منو نداشت! به محض اينکه عکساشو وقت کنم کوچيک کنم می ذارم اينجا. فعلا دارم می رم بيرون درس بخونم چون اين چند وفته اصلا درس نخوندم.

چهار روز پشت سر هم ميگرن داشتم (بعد از يک ماه طلايی که اصلا سردرد خفيف هم نگرفتم!) ديروز اونقدر حالم بد شد که رفتيم اورژانس. اورژانس رفتن همان و تصميم من برای اينکه ديگه هيچوقت پامو تو اتاق های اورژانس اينجا نذارم همان. فکر کنين من دارم از درد نعره می زنم و همش دارم گلاب به روتون شکوفه می زنم، اونوقت ما بايد يک ساعت تو نوبت باشيم. بعد تازه ميان فشار خون و درجه حرارت و چند تا چيز اينطوری رو اندازه می گيرن. بعد فقط به دليل شکوفه زدن و فشار پايين می گن بايد بستری شه چند ساعت. بعد تازه بايد يک ساعت وايسی تا اتاق پيدا شه. بعدش از سر تا پاتو آزمايش می کنن. شايد اگه خوشبخت باشی بعد از 5، 6 ساعت درد کشيدن آمپول مسکن رو بزنن. يک عالمه هم پول می گيرن که بخش کوچيکيش رو بيمه ما می ده. خلاصه که من اونقدر درد داشتم که ديدم اصلا نمی تونم صبر کنم. تمام چيزی که من می خواستم يه آمپول مسکن بود چون به خاطر شکوفه زدن ها نمی تونستم قرص بخورم. خلاصه از اونجا رفتيم يه دوای ضد تهوع که نسخه نمی خواست خريديم و خوردم. خوشبختانه يه خورده دلم آروم شد. رفتيم پوره سيب زمينی گرفتم خوردم و بعد قرصامو خوردم و آخرش اونقدر حالم خوب شد که نصفه شب خورشت کرفس هم خوردم! امروز هم يه ته درد کوچولو فقط دارم و کمی بی حالم که برم بيرون درس بخونم خوب می شم. خلاصه که آدم تو اين کشورِ آخرِ تکنولوژی پزشکی، مريض نشه سنگين تره!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران