خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

November 18, 2004


امروز روز الکی خوبی بود. سرم خيلی درد می کرد. يک ماه بود سردرد نگرفته بودم برای همين يادم رفته بود دردشو! ولی خوب حالم خوب بود. برای خودم موزيک گوش دادم. رفتم بيرون برای خودم کادوی تولد بگيرم هيچ چی پيدا نکردم! با داييجون حرف زدم که نمی گن بهم مريضيش چيه و خيلی بی حال بود. با مامانم حرف زدم و براش حسابی گريه کردم وصدای ونگ ونگ بچه تازه به دنيا اومده رو براش در آوردم. از قربون صدقه هاش سير نشدم ولی بازم خوب بود. يادم رفت از بابام بپرسم سنگ کليه اش چی شد اونقدر که حرف زد برام که قوی باشم. يکی از شاگردای قديميم تو موسسه که خيلی دوسش داشتم تو اورکات پيدام کرده و امروز برام ايميل زد و گفت دلشون برام تنگ شده. کلی ذوق کردم! کلی هم با آهنگ "خفه شو!" حال کردم. تنهايی يه خورده راه رفتم، يه خورده نوشتم، يه خورده با خودم حرف زدم. امروز روز الکی خوبی بود...

***

بابای آقای همسر اومد و رفت و من باز کلی دلم تنگ شد. "عادت می کنيم" همراهش بود. رفتيم کنار درياچه آليس قدم زديم. کلی حرفای خوب خوب زديم. عادت می کنيم رو يه نفس خوندم. به خوبی چراغها... و داستان کوتاه هاش نبود. ولی بازم خوب بود. قصه اش معمولی بود. بعضی توصيفاتش برام عجيب بود، مخصوصا لباسا. اون شازده خانومه هم عجيب بود. تو خونواده پدريم يک عالمه شازده خانوم داشتيم ولی اينجوری نبودن. نمی دونم شايد هم زيادی خوش بينم که فکر می کنم از اين جور جوها ديگه نيست. نمی دونم چرا آرزو آخرش با سهراب به هم زد؟ مگه بايد حتما ازدواج می کرد؟ اصلا مگه بيکار بود ازدواج کنه؟!! اينکه به حرف بقيه گوش داد هم عصبانيم کرد. ولی مخالفت آيه با ازدواجش ديگه خيلی عجيب بود برام. نمی دونم، شايد چون از آدمای دور و بر خودمون نوشته بود اينقدر رو توصيف ها حساس بودم. به هر حال اصلا درک نکردم برای چی باهاش بهم زد. خوبه برای اينکه عادت نکنيم ازدواج نکنيم. ولی خوب چرا رشته های رابطه رو ببريم؟ اگه فيلم The Eternal Sunshine of the Spotless Mind رو ديده بود حتما نظرشو عوض می کرد. حالا منم چه جدی گرفتم قضيه رو! عين بچگی هام که همه چی رو واقعی می کردم تو ذهنم! اون تيکه وبلاگ هاشو اما دوست داشتم. خوشم اومد که اينقدر خوب حس ماجرا رو نشون داده بود. تيکه های اعتياد سهراب هم جالب بود. يه خورده با سريالای تلويريونی فرق داشت. بازار تجريشم که خيلی خوب بود.

يه نفری که گم شده چند ماه پيش قرار بود عادت می کنيم رو برام بفرسته که مثل هميشه بد قولی کرد. حالا يه دوست ديگه ام هم داره مياد تورنتو و برام خريده کتاب رو که از اونجا پست کنه. خوب بدقولی ها هميشه هم آدمو اذيت نمی کنه....

***

وبلاگ هامون چقدر شبيه هم شده. حساسيت های خوب مشترک روی موضوعات مهم. فقط کاشکی خودمون هم يادمون نره...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران