خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 21, 2004


سفر- شش
خوب اين سفر آخری رو دو هفته رفتم کاليفرنيا. يه کنفرانس بود تو استنفورد که يه عده از دانشجوهای ايرانی شرق و غرب آمريکا که راجع به مسائل مربوط به ايران تحقيق می کنن و کار انجام می دن دور هم جمع شده بودن و يه سری سخنرانی کردن. بعضی هاشون هم يه سری راه حل های عملی داشتن. خيلی کنفرانس خوبی بود. تمام سخنرانی ها عالی بود. يه عده از ايرانی های موفق هم اومدن و برامون سخنرانی کردن و بيشتر در مورد راز موفقيت خودشون و شرکت هاشون گفتن. اميد کردستانی گوگل هم اومد. خيلی ازش خوشم اومد. فوق العاده خاکی بود و از راز موفقيت هاش برامون گفت. مهمترين چيزی که تو حرفاش برام جالب بود اين بود که گفت با همه محاسباتی که می کنين برای انتخاب شغل و شرکت، به اون چيزی که ته دلتون هم می گه گوش بدين. از خونواده اش گفت و اينکه هر کاری هم بکنه هيچ وقت آخر هفته ها مسافرت نمی ره که با خونواده اش باشه. و از محيط دوستانه گوگل حرف زد. (ياسر هم اينجا راجع بهش نوشته.)

هدف اين کنفرانس اينه که شيش ماه يک بار برگزار شه و از تو اين کنفرانس ها يه سری پروژه عملی دربياد که بشه به ايران کمک کرد. خوب البته در صورتی که اين اتفاق بيفته می شه گفت که اين سری کنفرانس ها موفق عمل کرده. از بودن تو جمع اين بچه ها کلی روحيه و انرژی گرفتم و شايد يکی از اصلی ترين دلايلی که بعد از اين سفر کلی حالم خوب شد حضور تو اين کنفرانس بود. خوب من هنوز برام خيلی زوده که به کل بیخيال ايران شم و اونجا احساس اينو داشتم که هنوز اميدی هست که بشه کاری کرد. البته واضحه که کنفرانس اصلا سياسی نبود و بحث های سياسی زيادی پيش نيومد. به نظر من بيشترين بحث ها راجع به مشکل مديريت تو ايران بود. به نظر من که ايران جدا از حکومتش دو تا مشکل داره، يکی مديريت، يکی هم کتاب خونی. البته بهتره حالا که من ايران نيستم خيلی تو وبلاگم راجع به اين چيزا نظر ندم. ولی خوب تو ايران هم که بودم هميشه اين نظر رو داشتم.

سانفرانسيسکو و اصولا Bay Area به نظر من يکی از بهترين جاهای آمريکاست. طبيعتش فوق العاده زيباست. هواش خوبه. مردمش دموکراتن اکثرا. رويا اينجا و اينجا تو وبلاگش از سفرش به سانفرانسيسکو نوشته. شيده هم اينجا از سفرمون نوشته. ما دو روز قبل از کنفرانس رو با آقای همسر سانفرانسيسکو بوديم پيش دختر خاله من. يه Winery هم رفتيم که فوق العاده جالب بود. البته متاسفانه داريوش رو نرفتيم. اگه از اين جور چيزا خوشتون مياد حتما وب سايت داريوش رو ببينين (لينک از طريق بر ما چه گذشت. حيف که نرسيديم علی تمدن رو هم از بس برنامه امون فشرده بود ببينيم.)

روز آخر رفتيم رستوارن ميکده که من بعد از ماه ها دوری از کباب کوبيده کباب کوبيده بخورم و يه دوست خوب رو ببينيم. دوست پسر ده سال پيشم رو هم اونجا ديدم که کار می کرد اونجا. خيلی جالب بود! اين زمين هم برای خودش خوب گرده!

بعد از کنفرانس آقای همسر برگشت فلوريدا و شيده اينا اومدن دو روز سانفرانسيسکو و با عموی شيده که خيلی مرد باحالی بود حسابی گشتيم. کلی با شيده و پيام خنديديم. جوانه و جهانشاه عزيز رو ديديم که خيلی گل بودن. آقای گيله مرد و مرتضی نگاهی رو هم ديديم. آقای گيله مرد خيلی ماه بود. به همون باحالی وبلاگش. آقای نگاهی هم خدا بود. اصلا هيچ ربطی به وبلاگ جدی ش نداره. کلی از دست اين دو جوون خنديديم. بعد هم رفتيم يه روز لوس آنجلس پيش خداداد. کلی خداداد رو اذيت کرديم و لذت برديم! شبش صفا رو هم ديديم (اين صفا هم خيلی بچه خوبيه، حيف که ديگه وبلاگ نمی نويسه!) و رفتيم بولوار معروف هاليوود که اسم شخصيت های معروف رو تو ستاره می کنن و می زنن کف خيابون. يه مغازه ای رفتيم که توش چيزای بی ناموسی می فروختن و قيافه شيده اونجا ديدنی بود. حيف که نمی شه عکسشو بذارم اينجا! جای بعضی ها خالی بود که معذرت خواهی بکنن! يه هنرپيشه دست چندم اومده بود با ليموزين و غيره و ملت دورش رو گرفته بودن و جيغ و ويغ می کردن براش. يه زنه که خيلی هيجان زده بود ازش امضا گرفت و باهاش عکس گرفت. ولی من از هرکی پرسيدم اسم آقای هنرپيشه رو نمی دونست، حتی همون خانومه! بعدشم معلومه که رفتيم قليون کشی!

صبحش ماشين پيام رو جرثقيل برده بود به تلافی اينکه ماشين خداداد رو در خونه شيده اينا جرثقيل برده بود. البته اصلا به اندازه برده شدن ماشين خداداد قضيه خنده دار نبود! بعد از چهار ساعت زير آفتاب وايسادن با چمدون عريض و طويل من و ساک های شيده اينا ماشين رو پيام آورد و رفتيم يک چلوکبابی تو رگ زديم و تو يه مغازه ايرانی من کلی خريد کردم از جمله سبزی قورمه سبزی و رب انار و رشته آش و تن ماهی شيلتون و تمبر هندی! بعد رفتيم طرف شهر شيده اينا. اون دو شبی که پيش شيده و پيام بودم هم خيلی خوش گذشت. خيلی خوشحال بودم که پيام و شيده اينقدر با هم خوبن و بالاخره شيده اومد پهلوی پيام. يه شبش رفتيم کلاب مکزيکی ها و من برای اولين بار مست کردم! به طرز فجيعی هم مست کردم چون شراب خوردم و بعدش روی شراب ها مارگاريتا خوردم! البته قرار شد شيده و پيام ديگه هيچوقت به روم نيارن اين مساله رو! انقدر طبيعی بود برام بودن با شيده که وقتی اومد فرودگاه منو برسونه خداحافظی باهاش عجيب به نظرم ميومد.

بعدش برگشتم سانفرانسيسکو. دو روز پيش يه دوست خوب بودم و يه سخنرانی هم رفتيم تو سن حوزه. برام آشنايی با اين دوست خيلی جالب بود. هم خودش و هم همسرش از چپی های قديم بودن و من يه جلوه ديگه ای از زندگی رو تو ميون حرفاشون کشف کردم. وقتی که از اعدام دوستاشون حرف می زدن يه حال عجيبی شده بودم، يه چيزی تو مايه های اون حالی که بعد از ديدن از کرخه تا راين داشتم... با يه عده از ايرانی های درست حسابی شمال کاليفرنيا هم آشنا شدم. خدا رو شکر ايرانی های فسيل کاليفرنيا تو اين سفر به تورم نخوردن اصلا.

دو روز آخر رو هم با دختر خاله ام بودم و رفتيم حسابی الواتی. محله ايتاليايی های سانفرانسيسکو دور از چشم آقای همسر محله خوش آب و هوايی بود! ولی خوب ديگه آخرای سفر من دلم برای خونه کوچيک خودمون تنگ شده بود. برای بچه های ايران هم دلم تنگ شده بود. آخه اين دو هفته خيلی به اينترنت دسترسی نداشتم و يه جورايی از حالشون بی خبر بودم. وقتی تو ياهو هستم انگار تو خونمون تو تهرانم و دارم با بچه ها حال و احوال می کنم...




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران