« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
October 18, 2004
سفر- پنج
بعد از اسباب کشی، وسط طوفان هايی که چپ و راست می اومد با دو تا از دوستای دخترم رفتيم بوستون (يعنی باز هم بدون آقای همسر!). من و يکی از دوستام رانندگی می کرديم و 28 ساعت تو راه بوديم. اون يکی دوستم تو کالج Wellsely درس می خونه و تو خوابگاه زندگی می کنه. همون جايی که درباره اش فيلم Mona Lisa Smile رو ساختن. برام جالب بود ساختموناش و معماری جالبش. اصولا خوابگاه هم برام جالب بود. اتاق های خوشگل، حموم دستشويی های قشنگ و تميز. و غذاخوری های عالی. من و دوستم اونقدر غدا خورديم تو اين خوابگاه های ولزلی که داشتيم می ترکيديم. آخه يه جورايی اصلا پول نداشتيم و همه پولمون رو گذاشته بوديم برای بنزين. اين غذا خوری ها هم که همشون بوفه بود و انواع غذاها و سالاد ها و دسر ها رو داشت. قبل از برگشتن هم يک عالمه برای تو راهمون ساندويچ درست کرديم چون ديگه يک قرون هم پول نداشتيم. اين کالج يکی از
گرون ترين کالج های آمريکاست که دانشجوهاش يا خيلی پولدارن، يا اينکه خيلی درسشون خوبه و بورسيه هستن که دوست ما البته واضحه که بورسيه بود. به نظر من زندگی توی خوابگاه هم سخته و هم جذاب. چون به آدم زندگی گروهی رو ياد می ده و درعين حال کمک می کنه که آدم دور از خونواده اش زندگی کنه. ولی خوب ظاهرا افرادی که خوابگاه زندگی می کنن خيلی زود از امکانات خوابگاه خسته می شن و دوست دارن کمی هم زندگی خصوصی داشته باشن.
ولزلی خيلی نزديک بوستونه و ما هر روز يه سری هم بوستون می زديم. دانشگاه ام آی تی رو ديديم ولی نرسيديم هاروارد رو ببينيم و فقط از بيرون از معماری هاروارد لذت برديم. اونجا يه ميدون معروف هست به اسم هاروارد که دورش يه سری کافه و مغازه هست. هميشه يه خواننده تازه کار هست که اونجا گيتار بزنه و آواز بخونه و سی دی هاش رو بفروشه. بوستون يه جورايی پايتخت فرهنگی آمريکاست. ولی ما تو 3 روزی که اونجا بوديم نرسيديم خيلی با اين جنبه آمريکا آشنا بشيم و عوضش تا می شد آدم های بی خانمان ديديم. حالا بايد يه بار با آقای همسر سر فرصت برم بوستون. ما تو اون سه روز بيشتر مشغول خريد بوديم که دوستم توی اتاق خوابگاهش جا بيفته. اما جالب ترين چيز تو بوستون رانندگی کردن و گم شدن بود!
رانندگی تو بوستون عين تهران می مونه! خيابون ها هم که علامت درست حسابی نداره و نقشه ای هم که داشتيم همش غلط غولوط بود. پليس ها به قانون و سرعت کاری نداشتن و من کلی از رانندگی بی قانون مثل تهران لذت بردم. روزی 2 ساعت گم می شديم تو خيابونا! نقشه می گفت فلان خيابون از طرف ما يه طرفه است و ما می تونيم واردش شيم و بعد خيابون ورود ممنوع از آب در می اومد! ماشينا بوق می زدن و ما گير می کرديم اون وسط! خلاصه به طرز شرم آوری از رانندگی تو بوستون لذت برديم و کلی ياد تهران کردم!
برگشتنه هم من شب رانندگی می کردم و دوستم روز. تو اتوبانای آمريکا يه محل هايی هست برای استراحت که توش دستشويی های تمييز و قهوه و نوشابه و بعضی وقتا غذا داره. بعضياشون هم از طرف کليسا غذا و نوشيدنی مجانی می دن که خيلی می چسبيد. خدا عيسی مسيح رو سلامت نگه داره. نصفه شب تو يکی از اين محل های استراحت نگه داشتم که جيش کنم و يه آبی به صورتم بزنم که خواب از سرم بپره. اونجا محل استراحت کاميونی ها هم بود. دورو برم پر از راننده کاميون بود. دو سه تاشون اومدن ازم سيگار گرفتن. قيافه ها و سر و وضعشون عين راننده کاميون های ايران بود. ولی خوب واضحه که نه هيچکدومشون بهم فحش خواهر و مادر دادن (من کلی از راننده کاميونا تو تهران، حتی تو اکباتان جلوی مدرسه امون بدو بيراه شنيدم) و نه احساس عدم امنيت کردم. خوب احتمالا راننده کاميون های اينجا کمتر از ايران زير فشار زندگی هستن که بخوان فشار رو از طريق حرف های ناجور به دخترا خالی کنن.
اين سفر خيلی بهم خوش گذشت چون بدون وابستگی به آقای همسر رفته بودم و کلی چيز ياد گرفتم مخصوصا از اين دو تا دوستم که چند سالی هست که آمريکان و هم هنوز کلی ايرانی هستن و هم کلی از چم و خم زندگی تو آمريکا با خبرن.
|