خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 17, 2004


سياوش (خواهرزاده ام که الان نزديک سه سالشه) با خواهرم رفته بودن استاديوم تو قطر بازی ايران رو ديده بودن. (خواهرم قطر زندگی می کنه) از تصور بچه نيم وجبی تو استاديوم که دستاشو بهم می زده و ايران ايران می کرده قند تو دلم آب می شه. خواهرم می گه حالا هر روز کارش اينه که پرچم بگيره دستش و ايران ايران کنه و به خواهرم بگه بريم استاديوم! حالا مگه می شه به اين بچه فهموند همون يه بازی بوده؟! دلم براش خيلی تنگ شده. يه ماه قبل از رفتن من از ايران اونا رفتن قطر. هنوز اون موقع ويزای آقای همسر نيومده بود ولی من يه جورايی ته دلم احساس می کردم شايد تا مدت ها خواهرم و سياوش رو نبينم. تو فرودگاه سياوش رو بردم ماشين بازی کامپيوتری کنه و تا لحظه آخر ولش نمی کردم. وقتی خواهرم از ماجراهای استاديوم پای تلفن گفت يهويی قلبم تير کشيد. يه لحظه است. يه لحظه که دلت می خواد هرجوری شده بغلشون کنی و ماچشون کنی اما نمی شه...

سياوش اونجا مهدکودک می ره. داره انگليسی رو با لهجه بريتيش ياد می گيره و عربی هم يواش يواش ياد می گيره. دلم داره غش می ره برای اينکه بزرگ شدنش رو ببينم. آخه من حتی قبل از مامانش برای اولين بار ديدمش. دکتر وقتی تو بغلم ديدش فکر کرد منم مادرم اونقدر عاشقانه بغلش کرده بودم. براش لالايی می خوندم تا خوابش ببره. خواهرم رو خيلی دوست دارم. بهترين دوستمه. سياوش هميشه لبخند رو لبام می آورد از بس که بامزه است و خل و چلی هايی تو مايه های خودم داره. دلم براشون تنگ شده...

اينم يه عکس محترمانه! از سياوش تو فرودگاه (اينجوری نگاش نکنين، يک جونوريه که ديوار راست رو می ره بالا!)؛ آخرين تصويری که ازش دارم:





 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران