« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
October 16, 2004
اگه تو خونه بشينم حسابی خل و چل می شم و به پر و پاچه آقای همسر می پيچم. برای همين برنامه ام اين بود که وقتی از مسافرت برگشتم هر روز برم کتابفروشی برای امتحان GRE درس بخونم. کتاب فروشی های بزرگ اينجا بهشتن. هر کتاب يا مجله ای که بخوای می تونی برداری و بری تو کافی شاپ کتاب فروشی ساعت ها بشينی و بخونی. خيلی ها هم ميان درس می خونن اونجا. فکر کنم نشر ثالث تو کريمخان تقريبا شبيه ترين جا به کتاب فروشی های اينجاست. شهر کتاب ها هم اگه کافی شاپ داشتن می شدن يه چيزی تو اين مايه ها. قبلا می رفتم کتاب فروشی که مجله های مختلفی که گرون هستن و نمی شه خريد رو بخونم. ولی از امروز درس خوندن تو کتاب فروشی رو شروع کردم. البته بماند که يک خانوم شيک و پيک ايرانی با آقای پسرشون فهميدن من ايرانی هستم و به مدت دو ساعت و نيم باهام حرف زدن و تخليه اطلاعاتيم کردن در مورد ايران و غيره. ولی خوب خوب بود. دوستای جديد پيدا کردم.
ولی خوب اين درس خوندن هم بهم فهموند که با فوق ليسانس ادبيات انگليسی و پنج شيش سال معلم زبان بودن و مترجم بودن بازهم چقدر از معرکه عقبم و چقدر زبانم ضعيفه. لغت های عجيب و غريبی که حتی به گوشم هم نخورده بوده تا الان رو بايد بخونم و برعکس اون چيزی که فکر می کردم اين لغت ها شکسپيری هستن و به درد نخور، خيلی هم لغت های به درد بخوری هستن و اگه آدم بخواد درس درست حسابی بخونه و مقاله های درست حسابی بنويسه بايد از اين جور لغت ها بلد باشه. حالا می فهمم که استادهامون که مجبور می کردن لغت های مشکل رو ياد بگيريم بيچاره ها نيت خير داشتن. يادش بخير من يه کلاس بيان شفاهی داستان داشتم که بايد يه چيزی نزديک 500 تا لغت سخت رو حفظ می کردم با اين حافظه ضعيفم و با شيده می شستم و شيده کمکم می کرد لغت ها رو حفظ کنم. بيشترش رو الان يادمه، هر چند که شيده خيلی بيشتر از من يادش مونده. کاشکی الان هم اينجا بود و باهم می شستيم تو سر و کله هم می زديم و اين لغت ها رو حفظ می کرديم. هنوز يک هفته از ديدنش نمی گذره و باز دلم براش تنگ شده.
|