خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 12, 2004


از يادداشت های شهر دور
خوب بود ها. انگاری هيچوقت نبودم. نشسته بوديم داشتيم پيتزا می خورديم. يه جايی تو مايه های سارا که بوفه است و هرچقدر دلت می خواد می تونی پيتزا و سالاد بخوری. بی خيال بی خيال. فقط شايد شباهتش به سارا يه خورده يادت می انداخت که قبلنا کجا بودی. دو لپی می خوردی. بعد يهويی آخرش برگشت خبر رو گفت. حالت تهوع گرفته بودم. دلم می خواست از اينجا تا تهران، تا اون حفاظت اطلاعات کثافت، تا زيرزمين های جايی که عرب نی نيانداخت بالا بيارم. اصلا تا اون موقع يادم رفته بود. خوش بودم برای خودم مثلا. خيلی خوبه خودتو بزنی به رگ بی خيالی. منم زده بودم. در مورد همه چی. هم جايی که ديگه نبودم، هم خودم، احساس های خودم. درخت بودن رو عشق بود. ولی خوب آخرين لقمه پيتزا رو که گذاشتم تو دهنم خبر رو گفت.

اينم اضافه شد به اون قبلی ها. ياد جلسه های قصه خونيمون می افتم. ياد پسرک ريزه ميزه ای که کلی فکرای بزرگ تو ذهنش داشت. ياد پسرکی که معلوم نيست الان کدوم گوری دارن دهنش رو صاف می کنن. ياد پسرکی که از بودنش اون شب تو فرحزاد خيلی خوشحال شدم. و حالا هيچ کاری از دستم بر نمياد جز اينکه تو ياهو مسنجر آف لاين بذارم برای دوستاش. شايد خبری بشه. هی التماس کنم مواظب خودتون باشين. تو رو خدا مواظب خودتون باشين. و اونا بگن فعلا نبايد شولوغش کرد. منم می گم چشم. تاريخ شونصد بار خودشو تکرار می کنه. اون دفعه هم صداشو در نياورديم سر سينا. حالا اينجا من چه گهی می تونم بخورم؟ پسر ريزه ميزه با فکرای بزرگ که مايه افتخار بود که مجله فيلم می نويسه حالا معلوم نيست کجاست، به چه جرمی. و بابای بيچاره ای که به جرم بودن از اول هم روزگار خوبی نداشت. سال ها خونه نشين بود چون که بود، و حالا هم معلوم نيست در چه وضعيتيه چون که پسرش هست، فکر می کنه، می نويسه.

آخرين لقمه پيتزا رو نجويده غورت دادم. ميزای بغلی رو نگاه کردم. همه داشتن پيتزا می خودن. اصلا تو کوچيکترين سلول مغزشون هم چيزی در مورد اين فکرای من نيست. چرا که باشه؟ اينجا داره مثل همه جاهای ديگه زندگی می شه. 6 ميليارد آدم دارن با افکار و دنيای خودشون زندگی می کنن. هيچ کس نمی دونه يه ديکتاتوری کثافت داره دست همه ديکتاتوری های دنيا رو يه جايی همين گوشه موشه ها از پشت می بنده. کسی اهميتی نمی ده يک سری آدم دارن محکوميت بودنشون رو پس می دن. چند نفر ديگه رو گرفتن. يه مدت دهنشون رو صاف می کنن و به صورت يه مرده متحرک تحويلشون می دن بيرون. چند تا فکر ديگه رو هم می کشن. چند تا زبون ديگه رو هم می برن. و هيچ اتفاقی هم نمی افته. چند وقت ديگه آزادشون می کنن. کاريش هم نمی شه کرد. به هيچ دادگاهی نمی تونی شکايت ببری که اينا ذهن من رو کشتن. و من فکر می کنم چقدر مهمه که آدم تو کدوم محدوده جغرافيايی به دنيا بياد. و فکر می کنم به راحتی پيتزا خوردن بی دغدغه ملت تو ميزهای بغلی من ذهن و روح آدما داره تو ايران تو چرخ گوشت ريخته می شه. و من فکر می کنم از بدبختی و ناتوانی طاقتم طاق شده. دلم داره می ترکه.

***

واقعا هنوز کسی باور داره اسلامی وجود داره؟ اگه وجود داشت که "الملک یبغی مع الکفر ولا يبغی مع الظلم" تبديل به يه جک بی مزه نمی شد. اگه واقعا اسلامی وجود داشت که ايران اين همه سال مع الظلم نمونده بود. قهر خدا می گرفتش. اصلا زمينش ترکيده بود. عين دل ماها. ديکتاتوری شاخ و دم نداره...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران