خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 23, 2004


ميامی خيلی خوب بود. اونقدر خوب بود که وقتی برگشتم يه خورده افسردگی گرفتم. از دنيا به دور بودم. فکر هيچچی رو نمی کردم، فکر مشکلات، ايران، بدبختيای مردم تو ايران، کثافت کاريهای انتخابات آمريکا، وضعيت سياسی و اجتماعی ايران، دلتنگی ها، سايت، همه اون چيزايی که همه اغلب درگيرش هستن اين چند روز تو ذهن من نبود. يه تعطيلات درست و حسابی بود که اگه نداشتمش الان ديگه يه ديوونه زنجيره ای شده بودم. خداروشکر عذاب وجدان هم ندارم از اينکه اين چند روزه بهم خوش گذشت. آدم بعضی اوقات خسته می شه و بايد به خودش زنگ تفريح بده.

ميامی شهريه که خواب نداره. از همه بهتر يه خيابونشه به اسم Ocean Drive که روبروی درياست و پراز کافه های خوشگله که همشون تو خيابون ميز و صندلی چيدن. اصولا يکی از کارهای دوست داشتنيم تو زندگيم کافه يا همون کافی شاپ رفتن بوده. کافه های ايران رو خيلی دوست دارم. هر کدومشون برای خودش يه هويتی داره و برای کشوری که جاهای کمی برای جمع شدن آدما دور هم داره خيلی غنيمته. کافه 78 با اون خانوم هنرمند صاحبش که خيلی خوشروست و خيلی همه رو تحويل می گيره با اون پسر مو بلنده که خيلی اذيتش می کرديم و خيار سکنجبين های توپش. کافه عکس با فضای زيباش و آدمهای عجيب غريب جالبش. کافه های مرکز خريد گاندی از جمله کافه شوکا و آقای يارعلی (که البته من صلاحيت حرف زدن در مورد اين يکی رو ندارم چون فکر می کنم جزو مقدسات وبلاگرهای روشنفکر ماست و ممکنه کلاسشون بياد پايين اگه آدمی مثل من از اين کافه حرف بزنه)، کافه تئاتر و شعر خونی هامون، کافه رئيس با اون تست های خوشمزه اش که البته به جز منوی قهوه اش هيچ شباهتی به استارباکس های اينجا نداره. کافه بلاگ و تست های مخصوصش، خلاصه که تو شهر کوچيکی که من زندگی می کنم و در مقايسه با جاهای ديگه آمريکا واقعا يه جور داهاته از اين جور کافه ها کمتر پيدا می شه. يه کافه مادز هستش که دو شب در هفته موزيک زنده هم داره و مخصوصا ساکسيفونش رو خيلی دوست دارم که اونم البته کم پيش مياد که ما وقت داشته باشيم و اونجا هم جا داشته باشه که بريم. استار باکس هم هست. ولی خوب استار باکس بخشی از Corporate America هستش به نظر من و همه جا به صورت زنجيره ای شعبه داره. خيلی حس کافه بودن به آدم دست نمی ده وقتی می شينه توش. احساس می کنی تو پيتزا بوف نشستی. البته محيطش خيلی دوست داشتنی تر از کافه رئيسه که آقای رئيسش هميشه با کت شلوار و شق و رق وای ميسته پشت پيشخون و بعضی اوقات مشتری هايی که باهاشون حال نکنه رو راه نمی ده و می گه کافه بسته است.

ولی خوب به هر حال ميامی از اين نظر خيلی خوب بود و انواع و اقسام کافه ها رو ما تو اون خيابونه رفتيم و به هر آدمی فارغ از مليت و رنگ پوست و جنسيت يا گرايشات جنسيش اونجا احترام گذاشته می شه. يه عده از اين کافه ها کوبايی بودن، يه عده اشون ايتاليايی و اصولا از هر مليتی اونجا آدم پيدا می شه. شهر گرونيه (به قول آقای همسر قشلاق نيويورکه) ولی خوب هتل ارزون قيمت هم می شه توش پيدا کرد و خلاصه رفتن به ميامی برای مردم آمريکا غير ممکن نيست. خيلی ها برای تعطيلات ميان اونجا و واقعا خوش می گذرونن. حالا که فکرشو می کنم می بينم کيش با اون طبيعت بکر و زيباش اگه مشکلات جمهوری اسلامی نبود می تونست رو دست ميامی بزنه و حداقل از خاور دور و اروپا مشتری های زيادی جلب کنه.

برای اولين بار جت اسکی هم سوار شدم. تو کيش هم خانوم ها می تونن جت اسکی سوار شن ولی من پاپيون هميشه از زيرش در می رفتم. ولی ايندفعه آقای همسر زورم کرد که سوار شم باهاش. اولش اون می روند و من از ترس جيغ می زدم. ولی بعدش خودم نشستم پشت فرمون و اونقدر بهم خوش گذشت که از خوشی وسط دريا جيغ می زدم و دلم نمی اومد پياده شم ازش. دقيقا مثل رانندگی می مونه، با فرق اينکه خطر تصادف نداری چون اقيانوس به چه گندگی اتوبان توست و هيچ محدوديت سرعتی وجود نداره و منم که عاشق رانندگی با سرعت وحشيانه هستم حسابی عقده هامو خالی کردم. فقط خيلی خيلی گرون بود و همش افسوس می خوردم که چرا من خر تو کيش که جت اسکی ارزون تر بود نرفتم سوار شم. اصولا با توجه به خرجی که کرديم بودجه محدودی که داريم (کمک هزينه ای که دانشگاه به آقای همسر می ده) فکر کنم بايد چند ماه آينده رو حسابی صرفه جويی کنيم که البته با وجود دو تا سفر ديگه ای که پيش رو دارم شايد نشه!




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران