خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 23, 2004


من برگشتم. خيلی خوش گذشت. شديدا به اين مسافرت احتياج داشتم. تو راه برگشتن با آقای همسر اين يک سال رو مرور کرديم. از نتيجه اش خوشحال بودم. خيلی اميدوار کننده است و اميدوارم که بهتر بشه. هر چی باشه سالی که گذشت سال عدم توازن بود برای ما و خيلی ماجرا داشتيم و بخشی از مشکلاتمون برمی گشت به ماجراهايی که از دست ما خارج بودن. البته به يه نتيجه ای هم رسيدم، اونم اينکه ما بيشتر با هم دو تا رفيق خيلی صميمی هستيم تا عاشق و معشوق. نمی دونم اين خوبه يا بده. به هر حال اين واقعيت رابطه ماست که البته دلم نمی خواد بيشتر از اين اينجا راجع بهش توضيح بدم چون ممکنه ايجاد سوتفاهم بکنه. شايد بعدا که خودم هم بيشتر ازش سردرآوردم راجع بهش نوشتم. به يه نتيجه ديگه هم رسيدم، اونم اينکه حضور آقای همسر تو زندگی من يه حسن خيلی خيلی بزرگ داشت و اونم اومدن مفهوم سفر به زندگی من بود. تا قبل از ازدواجم به خاطر خيلی چيزا از جمله اجازه ندادن بابام و نبودن وسيله خيلی کم مسافرت می رفتم. مثلا ده سال بود من شمال نرفته بودم و يه جورايی شده بود که خيلی از شبا خواب می ديدم دريا اومده در خونمون! ولی به خاطر وجود آقای همسر اونقدر من اين يک ساله مسافرت رفتم که خودم هم باورم نمی شه. بعضی اوقات فکر می کنم خوشبخت بودن می تونه ساده باشه ولی يه اتفاقای خيلی ساده تر می تونن به راحتی جلوش روبگيرن.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران