خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

July 23, 2004


امروز رفتيم دريا. اين سومين باريه که می ريم دريا. من خيلی خوشبختم نه؟ اينجا هوا خيلی گرم و شرجيه. بيشتر روزا هم بارون مياد. ولی وقتی بارون مياد هم هوا سرد نمی شه. بارون بياد، تو هم لباس شنا پوشيده باشی و نگران خيس شدن و چاله های خيابون و تاکسی هايی که پيدا نمی شه نباشی. روی ماسه ها زير بارون بچرخی و خيس بشی و واقعی باشی. آفتاب باشه، زير آفتاب باشی کنار دريا و هيچ زن و مردی نخواد با چشماش تورو لخت کنه. ماسه های نرم نرم. مثل خزر. اما تمييز. يه ساحل موج دار. يه ساحل آروم. با ماسه ها شکلک درست کن. بعد برو لب دريا وايسا و وقتی موجا عقب نشست و زير پات خالی شد هی سرت گيج بره و فکر کنی به جای موج دريا که عقب می ره، اين تو هستی که داری عقب می ری. سوار موجا شو و بعضی اوقات هم کله پا شو و شوری آب رو زير زبونت حس کن. شادی های کوچيکی که به سادگی ازمون دريغ می شه تو سرزمين مادريمون. حس های واقعی. ماسه های نرم زير آب دريا که توشون يک عالمه زندگی هست که تو ازشون خبر نداری. بعد ته اقيانوس رو نگاه کن و دوباره ترس برت داره. هميشه از چيزهايی که تهشون رو نمی تونی ببينی می ترسی. برای همينه که اصولا اين روزا همش می ترسی...


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران