« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
July 18, 2004
به دنيا ميايم بدون اينکه خودمون بخوايم يا ازمون سوال کرده باشن. بزرگ می شيم، اونجوری که خودمون نمی خوايم، چون اصلا هنوز اونقدر نمی دونيم که بخوايم شيوه بزرگ شدنمون رو خودمون انتخاب کنيم، حتی اگه بدونيم هم قدرت حق انتخاب نداريم. سنت های چند هزار ساله دست و پامون رو می بندن و هيچوقت نمی تونيم آزادانه دنبال تجربه کردن بريم. جنس مخالفمون رو نمی شناسيم. خودمون رو نمی شناسيم، نمی دونيم از جنس مخالفمون چی می خوايم. خيلی خوشبخت باشيم شانس چند بار آزمون و خطای نصفه نيمه رو داريم. از روابط گذشته امون هيچ چی ياد نمی گيريم، بهشون فکر نمی کنيم، فقط درگير احساساتمون می شيم. به جنسيتمون احترام نمی ذاريم، می ذاريم سنت ها بايد و نبايد ها رو برامون تعيين کنن. می ذاريم سنت ها حس گناه رو تو وجودمون ريشه دار کنن. چشم هامون رو می بنديم و اگه يه خورده باهوش تر باشيم به دنبال راه فرار می گرديم. معمولا اولين راه فراری که پيدا می شه توش قدم می ذاريم. خوش شانس باشيم می تونيم فرار کنيم. خوش شانس نباشيم که معمولا هم نيستيم می افتيم تو يه راه اشتباه ديگه. دوباره حق انتخاب رو از خودمون می گيريم. دوباره می ذاريم تار عنکبوت ها دست و پامون رو ببندن و اسير بشيم. آره، ما ماه پيشونی ها معمولا اينطوری هستيم...
|