خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

July 17, 2004


!ديگه باد شما رو نخواهد برد    کلی پيشرفت کردم! ديروز برای اولين بار تنهايی ماشين رو برداشتم و رفتم سينما. به آقای همسر هم نگفتم، چون هی به جونم غر می زد هيچ جا نمی ری و احساس کردم فکر می کنه يه خورده خنگم. گفتم يه خورده نگرانش کنم و حرصش بدم دلم خنک شه. البته بعدش به اين نتيجه رسيدم که يه خورده که چه عرض کنم، خيلی خنگم! يه نقشه مزخرف داشتم که فقط توش خيابونای اصلی رو نشون می داد. از اين و اون پرسيدم و بالاخره سينما رو پيدا کردم. چس فيل هم خريدم و رفتم Stepford Wives رو ديدم که به نظرم فيلم مزخرفی بود. می خواست مثلا راجع به روابط زن ها و مرد ها و موازنه قدرت بينشون واينکه هر کسی کامل نيست و البته زن ها هم نبايد خيلی فمينيست بازی درارن حرف بزنه. نيکول کيدمن البته مثل هميشه خوب بازی می کرد. برگشتنه حسابی گم شده بودم. 10، 20 دوری زدم و بالاخره يه پليس پيدا کردم و راهنماييم کرد. هيچ وقت فکر نمی کردم آشنا شدن با مسيرهای مختلف تو يه شهر اينقدر سخت باشه، چون ديگه بعد از اين همه سال يادم رفته بود که اولين بارهايی که تنهايی از اکباتان می خواستم خارج شم هميشه بابام کروکی جاهای مختلف رو می کشيد و من يکی دو بار گم می شدم و بالاخره ياد می گرفتم. (بماند که دو سه دفعه سر از ميدون توپخونه درآوردم سر همين گيج بازی هام!) خلاصه که يادم رفته بود آدم از شيکم مامانش که در مياد همه راه ها رو بلد نيست. فکر کنم چند بار ديگه که تنهايی از خونه بيام بيرون راه ها رو ياد می گيرم. (البته اگه از شيده بپرسين بهتون می گه من هنوزم راه ها و آدرس ها رو تو تهران بلد نيستم!)
 البته ديگه خيلی تنهايی بيرون رفتن هم حال نمی ده. تو تهران از خدام بود تنهايی برم بيرون چون آقای همسر ماشين رو می داد به من و منم هرجوری دلم می خواست رانندگی می کردم و بعضی وقتا وحشيانه تند می رفتم و آقای همسر نبود که به جونم غر بزنه و بخواد به راه راست هدايتم کنه. اينجا ديگه از اين خبرا نيست. همه جا محدوديت حداکثر سرعت وجود داره و اگه يه خورده از اون سرعت بالاتر بری يهو يه پليس عين اجل معلق پشت سرت سبز می شه و يه جريمه چند صد دلاری برات می نويسه و تازه بايد چند ساعت هم کلاس بگذرونی. رانندگی تو جاده ها و اتوبان های اينجا هم که حوصله سر بره! آدم بعضی اوقات خوابش می بره پشت فرمون. هيچکس جلوت نمی پيچه، هيچ کس از پشت سرت بوق و چراغ نمی زنه، همه تو لاين های خودشون می رونن، خلاصه همه چی مرتب و يکنواخته و هيچ هيجانی وجود نداره  که البته برای حفظ جون آدم ها خيلی هم خوبه و کاش ايران هم اين جوری بود. ولی من دلم برای رانندگی تو تهران تنگ شده! رانندگی تو اتوبان ها و خيابونای شلوغ تهران مثل بازيهای کامپيوتری می مونه که سربازه بايد کلی هدف ها رو بزنه و امتياز بگيره  و از يک عالمه مانع بايد به سختی عبور کنه. تازه فحش دادن و فحش شنيدن هم يه بخش ديگه شه! فکر کنم مخم بدجوری عيب کرده که دلم برای يه همچين چيزايی تنگ شده!


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران