خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

July 15, 2004


"دستکش قرمز" سپيده شاملو رو خوندم. "انگار گفته بودی ليلی" رو بيشتر دوست داشتم. توی دستکش قرمز هم داستان هايی که واقعی تره رو بيشتر دوست داشتم. اون هايی که خيلی انتزاعی می شه رو نه. اصولا نمی دونم چرا خيلی با چيزهايی سورئاليستی حال نمی کنم. البته شايد بخشی اش به خاطر اينه که نمی فهممشون. فکر می کنم حالا حالا ها بايد بخونم تا اين چيزا حاليم شه. ولی سبک سپيده شاملو رو دوست دارم. انگار هميشه تب داره و تنش داغ داغه و داره بارون می آد وقتی داستان می نويسه. جريان سيال ذهن به نظر من واقعی ترين سبک ادبياته؛ شايد به خاطر اين که اصلا ذهنيت آدما سياله. ما هم اکثر اوقات همين جوری فکر می کنيم.

برای من جريان سيال از اون موقع ها که نماز می خوندم شروع شد. هشت، نه سالم بود. رکعت اول رو شروع می کردم: چرا بابا اونجوری کرد؟ حالا مامان چيکار می کنه؟ حوصله ندارم مشقامو بنويسم. چرا شکلات برای من اينقده بده. رکعت چندم بودم؟ دو تا سجده کردم يا يکی؟ اگه روشی بفهمه تو کمدش فضولی کردم چيکارم می کنه؟ برای شک در تعداد رکعت ها بايد چه ذکری بگم؟ نه، بايد تسبيح بزنم...

بزرگتر شدم. حالا ديگه سر نماز نبود. خيلی جاهای ديگه بود. کلاس جغرافی بود. خانم رضوی بداخلاق درس می پرسيد. خدا کنه از من نپرسه. چقدر خوشبخته که اون جا نشسته و همه کتاب رو بلده و مجبور نيست به کسی درس جواب بده. کاشکی منم معلم بودم. اگه اون توپ بسکتبال رو بخرم خيلی خوب می شه. اون کتونی مشکی نايک ها هم خيلی خوشگله. وای بازم جيش دارم. آخيش ديگه درس نمی پرسه. چقدر اين جوشای من بدترکيب شده...

هميشه همينطور بود، سر نماز، سر کلاس، شب موقع خواب، موقع دعواهای مامان بابا، وقتی تنها بودم، وقتی بارون می اومد. همش فکر، فکر، فکر...

بعد خواب ها شروع شد، خواب های عجيب و غريب، خواب های سيال؛ خواب های سکسی با آدمای عجيب غريب، دريا تو راهروی خونمون، اقيانوس زير فرش، اون پسره که تو سينما نک انگشتاش به پوستم خورد. فکر موقع راه رفتن، فکر موقع سکس، فکر توی تاکسی. ازاين شاخه، به اون شاخه.

بعد شروع کردم نوشتن. هيچکدومش معنی نداشت و نداره. هيچ کدومش. نمازهام فقط شده بود فکر. حتی يک رکعت هم يادم نمی اومد چی گفتم. نماز ها تموم شد. دختر بچه بزرگ شد. روحم ديگه باکره نبود. معلم شدم. سر کلاس هم موقعی که بچه ها تمرين حل می کردن ذهنم می رفت هزار جا. می نوشتم. قصه، نامه، جمله های بی ربط. تو جاده که بودم، حتی بعضی وقت ها موقع رانندگی، تو هواپيما. فکر ها عجيب غريب تر شد. خواب ها هم.

حالا خواب هامو از زندگی کردن بيشتر دوست دارم. هر شب 10 ساعت می خوابم. ذهنم غلت می خوره از يه جايی به يه جای ديگه. همه چيز رو به هم ربط می ده. وقتی پا می شم دلم می خواد دوباره برگردم به همون جايی که فکر هام تصوير داره.

انگار گفته بودی ليلی...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage