« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
July 15, 2004
ماه پيشونی سلام کرد. يهويی اومد تو. خودشو انداخت رو کاناپه. گريه می کرد. دورش يک عالمه تار عنکبوت پيچيده شده بود. هر کاری کردم نتونستم تارعنکبوت ها رو بردارم. دستاشو به زور تکون می داد. پاهاش رو که اصلا نمی تونست تکون بده. مونده بودم اصلا چه جوری خودشو رسونده اينجا. فکر کنم حالا حالا ها بايد بمونه. يا من قدرتشو پيدا می کنم تارهاشو از بين ببرم، يا همين جا می افته می ميره. فقط کاشکی اينقدر حرف نمی زد.
بايد صبور بود.
|