« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
July 09, 2004
امروز فهميدم چه مرگمه. اصلا روزنامه نمی خونم. منی که اين همه سال بزرگترين تفريحم اين بود که از سر کار بيام و بشينم دو ساعت بلمبونم و روزنامه بخونم، حالا ديگه هيچی نمی خونم. اين مدت فقط طوبی و معنی شب (شهرنوش پارسی پور) رو دوباره خوندم، و ديدم هيچ چی ازش نفهميده بودم. عجب کتابيه. يه جورايی تاريخ رو روايت می کنه و از اونور قصه زن ايرانی رو می گه. شخصيت طوبی شاهکاره. از جايی که می خواد دنبال دونستن بره، تا جايی که بهش می گن پيرزن هاف هافو. اون تيکه تار زدنش خيلی شاهکاره. يه جورايی سينمايی يه. می دونم که بايد ده سال ديگه هم دوباره بخونمش. آخه اون تيکه های شاهزاده گيلش رو اصلا نفهميدم. دوسشون نداشتم و تند تند ازشون رد می شدم.
امروز کتابهام رو از پست خونه گرفتم. 50 کيلو بود و برای همين قبل از اينکه از ايران بيام پست زمينی کردم که ارزون بشه. کتابها رو تو 4 تا کارتون کرده بودن و هر کارتون رو تو دو تا گونی. مهر و مومش هم کرده بودن. ولی با وضع افتضاحی به دستم رسيد. يکی دو تا از کتابا پاره پوره شده، يه عده اش مچاله شده. ورقهای نازک يکی از نورتون هام حسابی مچاله شده. ولی همينکه رسيدن خوبه. می دونم کتاب انگليسی خوندن برام لازمه، ولی به دلم نمی چسبه. هنوز نمی تونم يه کتاب انگليسی رو بگيرم دستم و شب تا صبح تمومش کنم. هی طولش می دم. لوليتا خوانی در تهران رو يه ماهه دارم جون می دم بخونم. حالا يک عالمه کتاب فارسی دارم که بخونم. دوباره می خونم. اونوقت می نويسم.
برای کاپوچينو هم نوشتن سخت شده. تک نگاری که مدتهاست نمی نويسم. چند تا طرح بود که هميشه ذهنمو درگير می کرد و اون اولا همه رو نوشتم. بقيه اش واقعا مزخرف بود. ستون نگاه هم مقاله می خواد. من از همه چی دور شدم. سوژه ندارم. بايد بخونم دوباره. روزنامه هم بخونم. چقدردلم می خواست روزنامه جمهوريت رو ورق بزنم ببينم چيه جريانش. يه روزنامه جديد تو اين وضعيت افتضاح. روزنامه نگاری تو ايران ديوونگی همراه با عشق ماليخوليايی می خواد واقعا. چقدر دلم می خواست عرضه اين کار رو داشتم. می خوام برم دانشگاه خبرنگاری بخونم. اگه رام بدن!
فيلم زياد می بينم. يکی از خوبی های اينجا سينماهاشه. کيفيت عالی، صدای دالبی. فارنهايت 11/9 رو خيلی دوست داشتم. خيلی گريه کردم تو سينما. اينجا راجع بهش يه چيزای نوشته بودم. هر کی هر چی می خواد بگه. من از اين مرتيکه چاق و بدلباس که شبيه راننده کاميوناست خيلی خوشم مياد. مايکل مور باهوشه. به نظر من هرچی هم پول به جيب بزنه از فروش فيلم هاش حقشه. من به صداقت خودش اصلا کاری ندارم. کاری که ازش روی پرده سينما ديدم رو دوست داشتم. پيام ضد جنگش رو دوست داشتم. فقط کاشکی از جنگ ايران و عراق هم حرف می زد. کاشکی ميون سوالهاش اينم می پرسيد که چرا آمريکا به همين صدامی که حالا بد من ماجرا شده تو جنگ با ايران کمک کرد. چقدر کشور ما به خاطر حکومتش تو دنيا تنهاست. کاشکی مايکل مور يه بارم راجع به دخترای سوسنگردی که تو جنگ بهشون تجاوز شد فيلم بسازه. آوينی ها که راجع به اين موضوع فيلمی نساختن.
18 تير هم گذاشت. سايت ها رو گشتم. اينو خوندم و غصه خوردم. چت کردم و بهم گفت بسيجی ها پر بودن، با چفيه و اسلحه. فقط همين. می خوان فراموش کنيم. همه چی داره بر می گرده به دوران اختناق. چی به سرمون داره مياد؟
|