« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
February 24, 2004
رفته بوديم يه کارخونه ديگه با اين هنديا. بعد طبق معمول مسئول هماهمنگی کارا که هيچ غلطی نمی کنه گند زده بود و ما تو سرما نيم ساعت وايساده بوديم منتظر ماشين که ماروبرگردونه. رفتم دم نگهبانی سر حراستيه داد و بيداد که آقا پس اين ماشين ما چی شد، کی هماهنگی کرده. ديدم يارو داره هر هر می خنده تو صورت من. می خواستم بزنم تو سرش، می گم چرا می خندی؟ می گه خانوم شما چقدر خوب فارسی حرف می زنين! اينم فکر کرده بود من هنديم! :((((((((((
|