خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

February 02, 2004


يه کارخونه گنده که به غير از ساختمون اداريش هيچ جای ديگش هيچ زنی جز من وجود نداره. يه گوشه يک عالمه بدنه های رنگ شده ماشين کنار هم قرار گرفتن. يه جای ديگه يک عالمه قطعه کنار همه. ناهار تو سالن مديران سر ميز مديرهای پروژه و مسخره کردن هندی های بيچاره ای که پيمانکار پروژه ان. تنهايی و اگه بخوای تو بحثشون شرکت کنی تو هم بايد هندی ها رو مسخره کنی. جلسه هيات مديره. پوست از سر هم می کنن و تو بايد تند تند ياد داشت کنی و از حرفهای اون آقا هنديه که مدير پروژه است هيچی نمی فهمی. نمی دونم چرا اين مردم بنگلور نصف حرفاشون رو می خورن وقتی حرف می زنن. هنوز از قرارداد خبری نيست. شب خستگی هميشگی و ترجمه ای که مونده و انتظاراتی که ازت می ره و جاهايی که بايد بری. شام بادوستای قديمی که بعد از دو سال و نيم دوباره با هم جمع شدن. و بعد يهويی ياد همون سالا می افتی. يه زندگی، يه قصه تو اون سالا شکل گرفت و تموم شد و تو ديگه آدم سابق نبودی. بعدش می ری تو سالهای بعد و قصه هايی که هيچ وقت شکل نگرفت و تموم شد. قصه هايی که شايد اگه کامل می شدن .وبه آخرشون می رسيدن، حالا هرجوری، خيلی بهتر بودن. حالا دوباره دو سال ديگه، پنج سال ديگه... می گذره همه چی، اينم می گذره، فقط خيلی کند.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران