« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
January 1, 2004
خسته ام. يه دوره تموم شد. بابای آقای همسر و برادر آقای همسر و خانوم همسرش هم که برای عروسی اومده بودن رفتن. دلم يک عالمه گرفت. آدمای دوست داشتنی که کلی ميونشون آدم مفهوم خونواده رو با جون و دل حس می کرد. يک عالمه خيلی زياد دلم گرفته. معلوم نيست تو اين زندگی شولوغ چند وقت ديگه ببينمشون. همه چی از يادم رفته. احساسم خشکيده. هيچ کاری از دستم بر نمياد برای زلزله زده ها. تمام بدو بدو کردنهای يه ماه گدشته برای عروسی به نظرم بيهوده ترين کار دنيا مياد. احساس می کنم يه ماه عمرم تلف شد. هيچی ازش نفهميدم. از اون موقع که خبر رو شنيدم شوکه شدم. طبيعی نيست زندگيم. قرصايی که می خورم حالم رو خيلی بد می کنه. همش حالت تهوع دارم. تزم رو استادا دارن می خونن. استاد مشاور خدا رو شکر زود خوند و از همه چيش راضی بود. غلط نکنم هفته ديگه تزم ميره زير دست داور. از ويزا فعلا خبری نيست و من و آفای همسر بين خونه ما و خونه مامان بابای اون در رفت و آمديم. الان رسما چهار ماهه که من سر کار نمی رم و سر کلاس درس ندادم. دلم برای شاگردام تنگ شده. دلم برای اون روزايی که معلم بودم تنگ شده. الان ديگه اصلا نيستم.
راستی کسی می دونه بيمارای بمی وقتی از بيمارستانهای شهرای ديگه مرخص می شن کجا ميرن؟
|