« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 15, 2003
هر کی هرچی می خواد بگه بگه. می تونين بگين رگ سانتی مانتاليسمم گل کرده و يا هرچيز ديگه ای. ولی اين حرفا مدتها بود که تو گلوم قلمبه شده بود و نمی تونم جلوی نگفتن خودم رو بگيرم. از اينکه اينقدر وبلاگ زردی هستم از جميع فرهيختگان عذر می خوام!
***
آقا سينای عزيز،
درسته که نديدمت بالاخره قبل از رفتنت، درسته که ديگه با فرناز جون و مانی تو عروسيم شرکت نمی کنين، درسته که اون دست خط به دستت نرسيد، درسته که جامعه مطبوعات ايران يه روزنامه نگار خوشفکر و خوش قلم و نابغه رو از دست داده، درسته که از کشوری که می دونم خيلی دوسش داری دور شدی، ولی خيلی خيلی خوشحالم که بالاخره رفتی جايی که بتونی آزادانه حرف بزنی و قلم بزنی. دلمون برات خيلی خيلی تنگ می شه، ولی اين رو هم از يادمون نميره که بزرگترين زهر برای زندگی کسی که حرفی برای گفتن داره نبودن آزادی بيانه.
خوشحالم که حالا که دستشون بهت نمی رسه می تونم بدون هيچ نگرانی از بابت اينکه برات بد شه بگم تمام برو بچه های وبلاگی که من می شناسم اين مدت نگرانت بودن. همه خيلی خيلی ناراحت گرفتن تو بودن. همه دلشون می خواست هرکاری از دستشون برمياد انجام بدن. همه می خواستن داد و بيداد راه بندازن. فقط يه خورده بی سر و صداتر بودن همه چون می ترسيدن برات بد شه.
جات خيلی خيلی خالی بود. خوشحالم که وبگرد دوباره می نويسه. همون وبگردی که نوشته هاشو از زمان حيات نو دوست داشتم.
|