خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

December 08, 2003


يه خورده اين پايين غرغر کردم حالم خوب شد. بعد از مدتها نصف شبی نخود چی کيشميش خوردن هم حالی ميده! امشب خيلی خوش گذشت. ماجراهای من و شيده و قفل عصايی ماشين شاهکار بود! ماشين رو برديم و صحيح و سالم برش گردونديم ولی نزديک بود با قفل عصايی ماشين دماغ شيده رو بشکونم! بساطی داريم با قفل کردن فرمون و زدن اون قفل عصاييه. بعدش هم پارک کردن من که افتضاحه. يه ربع رانندگی می کنم و بعد نيم ساعت سه ربع بايد ماشين پارک کنم. ولی خوب يه حس خوبی داره که با وجود اينکه يکی با قاطعيت بهت گفته بود تو چلی و هيچوقت نمی تونی راننده بشی بتونی رانندگی ياد بگيری. اعتماد به نفسم يک عالمه اومده بالا. يادم باشه ديگه زياد به منفی بازيهای ديگران توجه نکنم. در ضمن يه دلداری به همه راننده های ناشی: نگران نباشين. بالاخره رانندگی ياد می گيرين. وقتی من خنگول ياد بگيرم، ديگه هر انسانی تو اين دنيا ياد می گيره!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران