« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 08, 2003
غرغر به در و ديوار
بايد ياد بگيرم که همه آدما جنبه شوخی ندارن و یعضی اوقات که تو شوخی می کنی برای اينکه فضا دوستانه تر شه بهشون برمی خوره و فکر می کنن تو فکر می کنی خيلی پخی هستی و داری مسخره اشون می کنی. نه آقا جون، از اين خبرا نيست. از اولشم ما احساس نمی کرديم پخی هستيم. اينجا يه گوشه ای بود برای اينکه هرچی دلم می خواد بنويسم و بلند بلند فکر کنم و با دوستام گپ بزنم. هيچوقت هم احساس برم نداشت که کسی هستم. سعی می کنم هم هميشه با بقيه رفيق باشم و دوستانه برخورد کنم. شايد شمايين که درگير اين احساس هستين. شمايين و دوستای امثال شما که هر روز يه چيز جديد از تو وبلاگ در ميارن و بعد می شينن تعريف و چارچوب ميذارن و بعد هم به وبلاگ نويسای جينگولی مثل من چپ چپ نگاه می کنن.
***
وبلاگ تريبون من نيست برای اينکه بگم چقدر باحالم. حالم از فرهيحته بازی و هر چيز ديگه ای تو وبلاگا به هم می خوره. حالم از اينکه می شينن انجمن درست می کنن و می خوان خط خطی کنن بهم می خوره. حالم از اينکه بعضيا گوشه امن دنيا نشستن و به من می گن من نماينده نسل جوون ايرونی نيستم به هم می خوره. تو کی هستی که به من اينو می گی؟ منم يه جوون ايرونيم. خيليای ديگه هم مثل منن. حدا اقل اون 200، 300 تا دوستی که شبيه من فکر می کنن و رفيق من هستن و هر روز به من سر می زنن اينو می گن. تو هم نماينده همين نسل جوونی. ما با هم ظاهرا فرق داريم ولی باطنا هممون دنبال يه چيزيم اما ظاهرا سوراخ دعا رو گم کرديم. تو بشين اونجا عشق و حالتو بکن و بعد هی آه و ناله کن آه وطنم و برای منم چهارچوب مشخص کن و منو مسخره کن. بشين با زبون پدر بزرگات نظر بده و پز روشنفکری بده. بشين يه جايی رو که برای خيليا حکم يه جای خودمونی و امن برای گپ زدنه با يه کنفرانس ادبی اشتباهی بگير و بقيه کسايی که اينجا رو اشتباهی نگرفتن مسخره کن و با کراوات و کت شاوار بيا بشين و اونايی رو که شلوار لی پوشيدن مسخره کن. بعد يه روزی بدون اينکه بفهمی يهويی پير می شی و می بينی هيچ کار مهم ديگه ای برای مملکتت نکردی. من دلم نمی خواد پير بشم، دلم نمی خواد فسيل شم، برای همين هم هست که هم دلم می خواد و هم دلم نمی خواد از ايران برم. ولی مجبورم، اما يادم بايد باشه هميشه که هيچوقت کسايی رو که تو ايرانن تحقير نکنم. يادم باشه که نظرات آدما رو مسخره نکنم. يادم باشه هيچوقت پز روشنفکری ندم. يادم باشه وقتی به يه جای جديد وارد می شم قاعده بازی يادم نره. يادم باشه وقتی می خوام به هر دليلی يه مطلبی رو زيرپام له کنم، حداقل يه بار اون مطلب رو از اول تا آخرش بخونم.
اون چيزی که ما از وبلاگ می دونستيم و می شناختيم و نمونه هاش رو ديده بودم و تجربه کرده بوديم داره از دست ميره. ولی خوب بره! مهم نيست، همه چی اينجا آزاده، فقط کاش کسی نميومد پا رو دم ما ميذاشت، و ميذاشت ما هم ماستمون رو بخوريم. به خدا ما نه دلمون شهرت می خواد، نه له له خيلی از چيزايی رو ميزنه که به خاطرش همه چی رو فراموش کردين، نه حال و حوصله بد گفتن به مهتاب رو داريم وقتی تب کرديم.
خيلی عصبانيم. عصبانی از کسايی که اومدن به جايی که جا برای همه هست، ولی دلشون می خواد جای بعضيا رو تنگ کنن. از دست بعضيای ديگه هم عصبانيم که اونقده وبلاگ رو جدی گرفتن که فکر می کنن .... بگذريم. بدجوری دنبال يه فضای مبتذل آروم می گردم که کسی توش ادای روشنفکری در نياره و فقط خود خودش باشه، يه جايی که آدما واقعا بلند بلند فکر کنن که آدم از شنيدن فکرهای بکر و تراش نخورده اشون لذت ببره و حس زندگی تو تنش پر بشه. يه جايی که آدما فقط با هم راحت و رفيق باشن و احساس نکنن اومدن فرهنگستان ادبيات فارسی. آدرسشو بلدين؟
|