خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

November 04, 2003


هذيونهای يک مارکوپولو:

من زنده ام. شنبه برگشتم تهران. دوشنبه 5:30 صبح قسمت اصلی تز تموم شد. مشغول هزار تا کاری که بايد بکنم و هزار تا کاری که ازم توفع ميره انجام بدم هستم. دوشنبه دوباره مسافرم و برای همين هزارتا کار ديگه به کارام اضافه شده. وبلاگ بيچاره ام همين روزا دوسالش می شه و من از اينکه اين بچه اينقده تحليل رفته ناراحتم. از اينکه نميرسم زياد کانکت شم ناراحتم. از اينکه زياد وبلاگ نمی نويسم ناراحتم. از اينکه صد تا لينکی که بايد بدم ندادم ناراحتم. از اينکه مووبل تايپ ندارم ناراحتم. از اينکه صد سال به صد سال شيده رو نمی بينم ناراحتم. از اينکه نمی رسم تا قبل از رفتنم بيشتر دوستامو ببينم ناراحتم. از اينکه شيرين عبادی اينقده تاکيد رو مسلمون بودنش داره می کنه و حرفاش يه خورده تغيير کرده ناراحتم. از اينکه ابروام عين پاچه بز شده و نمی رسم برم بردارمشون ناراحتم. از اينکه همه فکر می کنن من از وقتی شوهر کردم از ذوق شوهر کردن همه چيزای ديگه زندگی از يادم رفته و بی معرفت و احمق شدم ناراحتم. از اينکه پپر يه تصميمايی گرفته ناراحتم. از اينکه سر کار نمی رم ناراحتم.

ولی عوضش از اينکه رانندگيم تقريبا خوب شده و ديگه می تونم همزمان تو 3 تا آينه ها نگاه کنم و دنده عوض کنم و فرمون بپيچم و نخورم به در و ديوار و بالاخره ياد گرفتم تو دنده عقب فرمون رو کدوم وری بپيچونم که کون ماشين اون وری که من می خوام بره و چپ و راست غرب و قاطی نمی شه خوشحالم (رها جان زحمتايی که برام کشيدی و اون سال اعتماد به نفس بهم دادی رو هيچوقت فراموش نمی کنم. ،آقای همسر هم مثل تو صبرش زياد بود و بالاخره به من خنگ رانندگی ياد داد.) از اينکه تازگيا آقای همسر رو خيلی دوست دارم (البته اگه از وحشی بازيای من فاکتور بگيريم) خيلی خوشحالم. از اينکه اين تز لعنتی بالاخره طلسمش شيکسته شد از خوشحالی دارم بال در ميارم. و از اينکه دوشنبه دارم به يه جای خيلی خيلی رويايی مسافرت می کنم (برای حدودا 20 روز) خيلی خيلی خيلی خوشحالم!

***

غير هذيون: من دلم برای نوشته های وبگرد خيلی تنگ شده. جای وبلاگش هنوزم خيلی خاليه.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران