« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
October 16, 2003
سبکی تحمل ناپذير هستی، چشمانی که می خواهند مقاومت کنی و تمام نشوی. چشمانی که اميد دارند. چقدر هم اميد دارند. حسوديم می شود. انگار آخر پرواز است برای من. بايد بخوابم. روياهايم خاکستری شده اند اين روزها، با تنی که غريبه تر از غريبه است. مرا چه شده؟ بايد بخوابم. بايد تنم را به آب و باران بسپارم. خورشيد که از پشت اهرام مصر طلوع کند و چشمانم را بزند غريبه آشنا می شود. فقط چند طلوع ديگر بايد صبر کرد.
|