خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 2, 2003


من سه شنبه برگشتم. 10 روز از اينترنت و روزنامه به دور بودم. اونجا فقط يه روز روزنامه اطلاعات گيرم اومد. البته کيهان و ابرار و رسالت و فرهنگ آفرينش هم می شد خريد، ولی خوب به هيچ عنوان دلم نمی خواست آرامشم تو شمال رو بهم بزنم و بی خيالش شدم.

تو اين مدت چقدر اتفاقا افتاده بود. سعيد رضوی فقيه بالاخره آزاد شد و خدا را شکر اين يکی بعد از اينهمه انفرادی تبديل به يه مرده متحرک نشده، ياس نو دو روز توقيف شد که آشش اونقدر شور بود که ديگه صدای کيهان هم در اومده بود (جوابيه 123 صفحه ای به قول شبح نوبره والا!)، ادوارد سعيد و اليا کازان مردن که خوب اولی به نوعی يکی از بزرگترين روشنفکرای عرب ناميده شده اما من به طرز بی شرمانه ای فقط هميشه اسمش رو شنيده بودم و می دونستم که تو ادبيات انگليسی هم صاحب نظره و بايد کتاباشو بخونم اما هيچوقت نرسيدم و تو ليست کارهايی که قراره تو صد ساله دوم زندگيم بکنم قرار داره. فيلمهای اليا کازان، يعنی اون سه تا يی رو که ديدم (شرق بهشت، شکوه علفزار و اتوبوسی به نام هوس) رو خيلی دوست داشتم ولی هيچوقت نشد در بار انداز رو ببينم. احتمالا خيليا از مرگش خوشحال شدن. منم فعلا تو کف اينم که آدم بايد زندگی خصوصی يا اجتماعی يه هنرمند رو تو نظرش نسبت به اون هنرمند تاثير بده يا از همون ايده هنر برای هنر پيروی کنه. (اونقدر اين روزنامه شرق راجع به لنی ريفنشتال و اليا کازان نوشته مخ من هم تلنگش در رفته گيج شدم. بابا اينقدر مقاله متضاد هم چاپ نکنين آدم بفهمه چی به چيه. يا يه خورده روغنشو کمتر کنين آدم خودش تصميم بگيره!) ولی خودمونيم اين روزنامه شرق عجب روزنامه توپيه. اين يکی رو واقعا هر روز دعا می کنم که نبندنش. من عاشق تيتر يکاشم که اکثر روزا يه چيز غير سياسيه تحليليه. فقط مشکل اينه که آدم وقت نمی کنه همه روزنامه رو بخونه. اگه هم همشو بخونه از بقيه کاراش می مونه. (مصاحبه اشون امروز با ترقی خيلی باحال بود که البته فعلا نمی شه لينک داد چون به خاطر ترافيک زياد سايتشون الان بسته شده.)

وبلاگ حسين هم که دو ساله شد ومبارک باشه و ايشالا پنجاه ساله شه و خوب همه هم که به اندازه کافی در اين مورد حرف زدن و مام که کوچکتر از اين حرفاييم که چيزی بگيم. ولی خودمونيم چقدر زود گذشت!

تو شمال هم من فصل يک تزم رو نوشتم که به نظرم خيلی خوب شده. البته مطمئنم استاده حالم رو می گيره. کلی خوش گذشت و کلی عکس گرفتم که اگه تنبليم نياد ميذارم اينجا. کلی هم ايده در مورد ازدواج و زندگی مشترک پيدا کردم که بعضياش خيلی وحشتناکه!! جالب بود که داشتيم می رفتيم سردرد بدی داشتم، کندوان رو که رد کرديم سرم بدون قرص خوب شد. اون مدت هم که اونجا بوديم يه بار هم درد نگرفت. برگشتنه از کندوان که رد شديم دوباره سرم درد گرفت و تا ديشب 6 تا قرص خوردم! دارم کم کم اميدوار می شم که اين سردرده يه درد همزاد من نيست و احتمال داره که يه روزی به کل خوب بشه.
( قابل توجه بعضيا: در غياب شما به جای شما هم ويلا گردی کرديم! اتاق پايينی رو هم بررسی کرديم ولی به نکته خاصی بر نخورديم! هتل هماش هم خيلی خوب بود. جاتون خالی!)

رسيديم تهران شوی لباس مهلا زمانی هم رفتم که اصلا خوشم نيومد ازش. مثل اينکه ديروز هم گرفته بودنش و شو بهم خورده بوده ولی آزادش کردن. حالا بعدا راجع بهش می نويسم. باز نصفه شب شد من وراج شدم. دلم برای همه تنگ شده. 4 ساعته دارم وبلاگ می خونم احساس برم داشته که به اندازه همه وبلاگايی که خوندم بايد بنويسم. فعلا شب بخير!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage