خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 22, 2003


قرار شد بيان خونمون. يهويی به آدم يه حس بدی دست ميده. هی بايد تحت فشار باشی. کی چی می گه. چی بپوشم؟ از همون اولش گفتم چايی نمی آرم. روز قبلش باباش شوخی می کرد باهام و می گفت بايد حتما چايی بياری. بعدش اومدن. بابام همون حرفای هميشگيش رو زد. بعد باباش ازم کلی تعريف کرد. بعد هم گفت اينهمه تعريف کردم دليل نمی شه چايی نياری! منم اونقده ممنونشون بودم که رفتم برای اولين بار چايی بريزم بيارم. شونه هام از خنده می لرزيد. خدا رو شکر رو سر کسی نريختم. يکی دو جا حالم خيلی بد شده بود از دست حرفای بابام. برادرش آرومم کرد.

بعدش قرار شد چند روز بعدش بريم محضر. دو روز قبلش بود که بابا گير داد و يهويی گفت بايد 1000 سکه مهر باشه. همون روز بود که من حالم از همه چی بهم خورد. همون روز بود که گريه های من شوروع شد. رفتيم پيش باباش. من زار می زدم. آرومم کردن و فردا شبش رفتن پيش بابام. 3 ساعت حرف زدن. يخورده فالگوش وايسادم ببينم چی می گن که ديدم داره حالم بد می شه. رفتم تو تختم بخوابم. بعد باز دوباره گريه هام شوروع شد. ولی آخرش بابا رضايت داد و همه گفتن هرچی من بگم. شبش پينکفلويديش اومد خونمون که اتاق فاجعه منو تميز کنيم. تا ساعت 2 شب هر چی تو اتاقم بود چپونديم تو گونی. صبحشم ساعت 7 صبح پاشديم و تا 9 صبح ور زديم.

عصرش رفتيم محضر. همه چی يه جوری بود. يه سری آدم اونجا بودن. پينکفلويديش اگه اونجا نبود که همه چی رو برای من خوب و عالی جلوه بده من در می رفتم. وقتی آخونده اومد و شروع کرد هنوز نفهميده بودم چه خبره. از من بله خواست. پينکفلويديش گفت عروس رفته گل بچينه. بار دوم زن عموش گفت عروس رفته وبلاگ بنويسه! همه از خنده مرده بودن! بار سوم همه منتظر بودن و من نمی دونستم بايد بله بگم يا نه. با اجازه مامان و بابام که کلی مديونشون هستم و هرچی دارم ازشون بله گفتم. بعد همه دست زدن. مهر رو پرسيد و اعلام کرديم: 1 ديوان حافظ، يه دست آينه شمعدون و يه شاخه گل رز. احساس پيروزی می کردم. شرايط رو هم اضافه کرديم. حق طلاق و مسافرت و کار گرفتم. اموال نصف نصف. واون به جای مهر موظف شد بيمه درمانی مادام العمر کنه منو. اون تبصره ای رو هم که به طرفين حق ميده اگه يکيشون بچه دار نمی شد اون يکی طلاق بگيره رو امضا نکرديم. باباش گفت چه حسی داری؟ گفتم حس برنده شدن. گفت: "فاتح شدم، خود را به ثبت رساندم" تو دلم گفتم: "خود را به نامی در يک شناسنامه، مزين کردم، و هستی ام به يک شماره مشخص شد." گفت:"پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران."

بعد اومديم خونه. يه سری فاميلهاشون مهمون ما بودن. من لباس بلند شيری رنگ پوشيدم. موهامو رفتم آرايشگاه شينيون کردم. خودم خودمو آرايش کردم. مثل آرايشای هميشگيم. فقط رژ لب اکليلی هم زدم! رقصيديم. فيلمبرداره سر شام گفت غذا تو دهن هم بذارين و ما هم قبول نکرديم! من نزديک بود حلقه رو تو دست راستش بکنم. نمی دونستيم اول کی بايد دست کی حلقه کنه. همه منو نگاه می کردن. من يه لحظه رفتم تو اتاق در رو رو خودم بستم و پاهامو دراز کردم و به خودم گفتم چه غلطی کردی؟ خواهرم حسابی سنگ تموم گذاشت و نذاشت آب تو دلم تکون بخوره. سياوش هم که اون وسط برای خودش عشقی می کرد. تو تمام فيلم آدامس جوييدم. تا چشم پينکفلويديش رو دور ميديدم بشکن هم می زدم. آخه قبلش کلی نصيحتم کرده بود که سنگين رنگين باشم و مثل بقيه مهمونيا شيلنگ تخته نندازم. شبش هم بابام محترمانه داماد جديدشون رو از خونه انداختش بيرون! يعنی گفت مامان بابات منتظرن سرپا نگهشون ندار. می موند هم فرقی نمی کرد البته! احتمالا اون بايد تو حال می خوابيد و من تو اتاق خودم!

بعدش من خيلی خسته بودم. هنوزم خسته ام. انگاری حسابی کتکم زدن. گريه های اون دو سه روز خيلی اذيتم کرد. از بابام می ترسم. همش منتظرم تلافی سرم دراره چون کاملا معلوم بود که تو رو درواسی با باباش رضايت داده. بعدشم نمی دونم چيکار کردم. همينجور عين يه ربات امضا می کردم. قبلا که ايران نبود بيشتر دوسش داشتم. بعد که اومد بازم بيشتر دوسش داشتم. بعد که اون امضا ها رو کرديم همه چی برام عجيب شد. انتظار معجزه داشتم از اون يه تيکه کاغذ. هيچ چی هيچ فرقی نکرده. فقط يه حلقه ساده طلايی به يکی از انگشتای من اضافه شده. انگاری فقط من و اون دوست پسر دوست دختر قانونی شديم. حالا يکی دوسال بايد بگذره تا بفهمم کاری که کردم درست بوده يا نه.

بعدشم سرگردونيها هنوزم سر جاشه. می دونم باز فردا ازم می پرسه دوسم داری؟ و من می گم آره. می گه با عشق ازدواج کردی و من می گم نه! بعد اون حالش بد می شه و من نمی خوام حالش بد شه چون دوسش دارم.

انگشتامم ديگه تير می کشن. يه هفته از دنيا به دور بودم. يه هفته روزنامه نخوندم. ياس نو ها و ايران ها همينجور تلمبار شده بود. بايد به 60 تا ايميل جواب بدم. دلم برای خودم تنگ شده. امشب دو و نيم شب اومدم خونه و هنوزم دلم شور می زنه که نکنه بابا فردا غر غر کنه که چرا شب دير اومدی. تزم هنوز کلی کار داره. بعد هی به خودم می گم چيکار کردی؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage