« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
August 14, 2003
شديدا ياد فيلم My Big Fat Greek Wedding افتادم. اين دفعه هر دو طرفGreek هستيم! عمری هرچی سنته مسخره کردم و ازش فرار کردم. اما يه دفعه يه جايی همچين مياد سراغتو گلوتو می گيره که خودتم می مونی. امروز کلی حرصم دراومده بود. وقتی که بابای من و بابای اون با هم پای تلفن برای اولين بار حرف می زدن هی ترس برم داشته بود که نکنه حرف ناخوشايندی رد و بدل بشه. اومدم فالگوش وايسم ببينم چی می گن، بعد يهويی به خودم گفتم اصلا چرا بايد اينجوری باشه؟ به اونا چه ربطی داره؟ اين تصميميه که من گرفتم. خودم خوب می دونم چرا اين تصميم رو گرفتم. نه از روی عشق آتشين بود، نه از روی هوا و هوس. با عقل و چشای باز بود. چرا بايد همه چيز زندگی من با تصميمای بقيه گره بخوره؟ چرا بايد هی نگران بقيه باشم؟
چرا مثلا بايد غر غر بشنوم که چرا گفتم مهر نمی خوام؟ بابا بهش برخورده بود که چرا سرخود حرف زدم. برگشتم بهش گفتم تو می خوای ازدواج کنی يا من؟ گفت تو، ولی می خواست متقاعدم کنه که من خودم به اين باور برسم که مهر چيز خوبيه. بهش گفتم که به نظر من توهينه. انگار من يه راس گاوم، يا يه تيکه زمين، جالبه که خودش موافقه با حرف من. ولی نمی تونه قبول کنه منو بدون مهر بفرسته برم. همش ياد دحتر دوستش ميفته که شوهره طلاقش "داده" و اونم تونسته مهرشو بگيره و يه خونه بگيره. بهش می گم من دارم حق طلاق می گيرم. آخه چه دليلی داره تو زندگی که قراره همه چی توش مساوی باشه زن حق داشته باشه يه پول اضافی از مرد بگيره؟
تو مملکت مسخره ما مهر فقط يه وسيله است نو دست زنای بيچاره که وقتی جونشون به لبشون رسيد بگن مهرم حلال جونم آزاد، به خاطر اينکه قانون گل بلبل ما به مرد حق طلاق داده اما به زن نه. از يه ورم برای زنای ستنی که کار نمی کنن و درامد ندارن هم يه پشتوانه است که اگه شوهره انداختشون بيرون، يه جوری بتونن زندگيشون رو تامين کنن. برای همين هم مهر می شه يه تضمين. زنای ما هم خودشون نمی رن دنبال اينکه حق طلاق بگيرن. اون چند تايی هم که می خوان اينکارو بکنن با نچ نچ اطرافيان روبرو می شن: زشته، شگون نداره، اول عروسی و اين حرفا؟ و خلاصه کمتر زنی اينکارو می کنه.
حالا من حق طلاق رو می گيرم، از اول بهش گفتم و بدون هيچ ناراحتی قبول کرد. قرارمون هم بر اينه که هردو طرف کار کنن. از اينکه وابسته مالی به يه نفر ديگه باشم متنفرم. آدم بايد عرضه داشته باشه خودش بتونه آينده خودشو تامين کنه. از اون ور هم بابا کليد کرده که بايد مهر بگيری. يه حس بدی دارم. خيلی بد.
از اونور من به خاطر همه تصميم هايی که خودم گرفتم دارم سرزنش می شم. خوشحالم که خيلی کارها رو يواشکی کردم. کارهايی که می دونستم درسته و اگه اجازه می گرفتم هيچوقت نمی ذاشتن انجام بدم. حتی من اجازه نداشتم ببينمش که بهتر بشناسمش. خيلی دروغ گفتم برای اينکه ببينمش. تازه هنوزم خيلی موقعها احساس می کنم غريبه است.
چند صد سال ديگه بايد بگذره تا دو نفر بتونن تو جامعه ما باهم قبل از ازدواج زندگی کنن تا همو بشناسن و بتونن تصميم درست تری بگيرن؟ چند صد سال بايد بگذره که يه آدم بتونه خودش واقعا برای انتخابش تصميم بگيره و "بقيه" هيچ تاثيری نداشته باشن؟ چند صد سال بايد بگذره تا آدم بتونه تو اين جامعه خودش باشه؟
چرا من اينقده الان حالم بده و حرصم از دست همه دراومده؟
|