خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 13, 2003


اولش خيلی حس خوبی داشتم. دلم می خواست اونروز زودتر بگذره وساعت يک شب شه که برم فرودگاه. ياد روزی که رفته بود افتادم. برف ميومد. گريه کرده بودم (برای خودم هم عجيب بود.) بعدش عادی شد. يه روزايی عادی تر از عادی. يه روزايی جفتک مينداختم، می ترسيدم، می ترسوندمش. بعضی اوقات خيلی دور می شدم. بعضی اوقات شک همه وجودمو می خورد. نمی دونستم دارم کار درستی می کنم يا نه. اعتراف می کنم که چشمام باز باز بود. عاقل عاقل بودم. همش تقصير اون سرگردونيه بود. همش تقصير همون حسی بود که بعضی اوقات باعث می شه آدم دلش بخواد پر بزنه بره.

بعد اون شب شد. رفتم فرودگاه. نمی دونستم گل بخرم يا نه. دسته گل خريدن به نظرم احمقانه اومد. کاش گل نرگس بود. ترافيک افتضاح. وسط راه تاکسی پياده ام کرد و تا ترمينال دو رو پياده رفتم. يه شاخه رز قرمز گرفتم بدون تزئين. 500 تومن مرتيکه عوضی گرفت! بعدش رفتم تو سالن. هيچکس نبود. فقط پسر عموش بود. تو مانيتور ديدمش. مردم که ميومدن بيرون و استقبال کننده ها می پريدن رو سر و کولشون و گريه زاری می کردن گريه ام می گرفت. دلم داشت تالا پ تالاپ می زد. اين خيلی خوب بود. همش می ترسيدم يه وقت دلم تالاپ تولوپ نکنه. بعدش اومد. هيچکس نرسيده بود خدارو شکر. اومد سراغم. بغلم کرد. اشکاش سرازير شد. اما اشکای من خشک شده بود. يهويی جا خورده بودم. تصوير توی وب کم و صدای تلفن کارتی يه خورده با اونی که جلوم بود فرق می کرد. يآدم اومد همونی بود که هفت ماه پيش بود. اينو فرداش يادم اومد.

بعدش خيلی خوب بود. بعدش سقوط بود. سقوط به سمت سربالايی. (شايدم پرواز بود؟ گمان نکنم.) بعدش مهربونی بود. احساس امنيت بود(حسی که خيلی وقت بود از يادم رفته بود.) بعدش ترس بود، بی وزنی بود، نگرانی بود، خوشحالی بود، گيجی بود، سرگردونی بود، کثيفی خونه ای که مدتهاست کسی توش زندگی نکرده بود، خاک گرفتگی ملافه ها بود، سوختگی چراغ آشپزخونه بود. بعدش باقالی پلوی ده باشی بود، چشمای شيفته ای بود که بهت حس خورشيد بودن می داد...

ديگه فکر کنم همه چی تموم شده باشه. يعنی شايدم شروع شده باشه. غريبگی داره کم کم جاشو به آشنايی ميده. خورشيد خانوم می خواد پوست بندازه. خدا رحم کنه!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران