« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
August 05, 2003
من همش می خوام وبلاگ بنويسم، ولی تا کارامو می کنم و وقت می کنم شده نصفه شب و لالام گرفته. آخه من از اون کارای عجيب کردم و ساعت 8 کلاس گرفتم. هر روز تا 12 ظهر 2 تا کلاس دارم. تازه جمعه ها هم همينطور. ماجراهايی دارم با اين صبح زود پاشدنها. يه روز قشنگ خواب موندم چشم باز کردم ديدم 8 صبحه! زنگ زدم موسسه گفتم مامانم درمونگاهه حالش بهم خورده من تا نيم ساعت ديگه خودمو می رسونم! ساعت 8:45 رسيدم موسسه ديدم کلاس خاليه و بچه ها رفتن! فرداش يک پدری از اين بيچاره ها دراوردم که خدا ميدونه. عين سگ آقای پتی ول بودم و يک بار هم شوخی نکردم. بعد هم شروع کردم به فارسی واق واق کردن که چرا رفتن، وقتی بهشون گفتن که من تو راهم. خلاصه شروع کردن معذرت خواهی و فرداش اومدم ديدم يه سبد گل گنده، با 22 تا رز قرمز به تعداد بچه های کلاس که روشم يک عالمه اکليل داشت با روبان و سبد بنفش به علاوه يه ظرف شکلات رو ميزه. رو گله يه کارت هم زده بودن: "برای معذرت خواهی"! تازه پولشم داشتن جلوی روی خودم جمع می کردن!
برام خيلی جالبه که شاگردا بعضی اوقات اينقدر جدی می گيرن. من خيلی فاجعه بودم خودم هميشه. هيچوقت معلما رو اينجوری تحويل نمی گرفتم. هميشه هم جز آزار و اذيت چيزی بهشون نرسيده از طرف من. ولی حالا عمرا يه شاگردی جرات داشته باشه يک دهم کارايی که من می کردم رو سر کلاس بکنه. برام جالبه که اصلا خودم هم نفهميدم چجوری شد که من يه دفعه اينجوری ديکتاتور شدم!
کلاسای ترم يکم هم خيلی جالبن. همچين با ذوق و شوق به آدم نگاه می کنن که آدم کلی خوش خوشانش می شه. يک کارهايی هم می کنن که أم نمی دونه چی بگه. اونروز مجبور بودم به شاگردام Highway رو درس بدم چون همه داشتن آدرس خونه هاشون رو به انگليسی می گفتن. برای مثال Highway گفتم مثلا شيخ فضل الله های وی، همت های وی، چمران های وی... يه دفعه يکی از بچه ها پرسيد: تيچر، های وی يعنی "شهيد"؟!!! نمی دونستم چی بگم!
|