خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 05, 2003


ديشب رفتيم بعد از پياده روی با پينکفلويديش تاب سواری. همونجايی که پارسال هم می رفتيم، ته فاز 3 اکباتان. بعد آواز هم می خونديم واسه خودمون و وراجی هم می کرديم. يهو ساعت 10:30 شب يه پيرمرد آذری زبان اومد سراغمون و شروع کرد داد و بيداد که شماها خجالت نمی کشين و مامان باباهاتون خجالت نمی کشن ميذارن دو تا دختر تا اين موقع شب بيرون بمونن و اينکه در 24 ساعت همش 4 ساعت می خوابه و ما بيدارش کرديم. هرچی فکر کردم کجا خوابيده بود که ما بيدارش کرديم ساعت ده و نيم شب تو يه شبهه پارک ته فاز سه اکباتان عقلم به جايی قد نکشيد. بعد هر چی هم فکر کرديم نفهميديم از چی بايد خجالت بکشيم. باز اين پينکفلويديش در مورد دليل اينکه چرا آقاهه يهويی قاط زد نظرات فلسفی عميق داد که اجازه ندارم اينجا نقل قول کنم! ؛) در مورد اجسام پلاستيکی هم که کف زمين ديديم چيز زيادی نمی تونم بگم جز اينکه حتما يه آقای محترمی ازشون استفاده کرده بعد برای اينکه اعضای خانواده بو نبرن پرتشون کرده از پنجره بيرون. اصولا اکباتان حيلی تگزاس شده. فقط کاش يه خورده بهداشت رو هم رعايت می کردن. بوی گرس که همه جا پره. خيلی از اين پسرا مست می کنن شبا ميان پايين تو جمعيت وول می خورن و چرت و پرت می گن. بعضيها هم معلوم نيست هی ميرن پشت درختا چيکار می کنن.

اکباتان الان خيلی با اکباتان بچه گيهای من فرق کرده. ديگه اون قصر رويايی پر از ماجرا نيست. يه جورايی عين محله هارلم شده. اينو تو اين مدت که شبا بيشتر ميرم پايين حس کردم. اون موقع ها ملت خيلی اهل کثافت کاری و دعوا نبودن. ولی الان آدم خودشو غريبه احساس می کنه. البته هفت تپه بلوک C و چمن بزرگه و راه کجه و استخر و درختای بيد مجنون A1 و درختای ياس A3 هنوز مثل قديمه. هنوزم پيچهای زيرستونها هستن و منو ياد مامان بازيهای بچه گی و دلمه درست کردن هامون ميندازن. درختای برگ بو هنوزم هستن. خرزهره ها هم همينطور. فقط ديگه سالهاست (از وقتی که پاساژا باز شده) که آقا مصطفی بقاليشو بسته و رفته. چه کتکهايی که من سر آلوچه خريدن ازبقالی آقا مصطفی نخوردم! بعضی روزا تو تابستون 4، 5 ساعت "روبرت" بازی می کرديم. بعد شبش هم مامان بازی. صبحای زود هم دوچرخه سواری. دستفروش ها هم جعبه سفيد گندشونو مياوردن و من دور از چشم بابام بستنی آلاسکا می خريدم. هر چی می گذره هی احساس می کنم دلم برای اون روزا بيشتر از هرچيزديگه ای تنگ می شه.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران