« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
April 22, 2003
يه صفحه خالی که مياد. اعصابم خورد خورده. کاملا می دونم چرا. کماکان در کوچه علی چپ به سر می بريم. بيچاره خواننده ها که ميان سراغ اين وبلاگ. امروز صبح رفتم پيش شاگردم، ولی شيک نشستم سيگار کشيدم و ور زدم و رفتم. نمی تونستم درس بدم. توکلاس يه خورده نرمال تر شدم. يه خورده با شاگردا و همکارا گفتيم خنديديدم. اين مرخصيه خيلی بده. کلی جون ميدم تو خونه. وقتی بيرون می رم کلی راندمانم ميره بالا. ولی خوب از اون ور وقت درس خوندنم از بين می ره. گير کردم سر دوراهی، سه راهی، چهار راه. عين الاق (يا الاغ؟) 2، 3 تا مسئوليت ديگه به عهده گرفتم فقط به خاطر اينکه فکر می کنم فلانجا کار خودمه. بعدشم وقتی سرت به کار گرمه کمتر فکر می کنی. احساس میکنم دارم يه آدميو خيلی اذيت می کنم. احساس می کنم دوباره درخت شدم. پوست تنم تير می کشه. اين گربه ها هم بهار شده هی از خودشون سرو صدا در ميارن فکر مارو نمی کنن! بعدشم تازه يهويی وايسادم امروز وسط خيابون از خودم پرسيدم دارم چه غلطی می کنم؟ داريم چه غلطی می کنيم؟ آخرش که چی. يه خورده همه چی بی معنی نشده؟ يه جورايی هممون سرکاريم! اين ماليخوليای آنی من امروز البته به خاطر تموم شدن باطری واکمنم بود. صدای آهنگ رو که بلند می کنم تو خيابون افکارازم دور می شه، تازه بدو بيراهای ملت رو هم نمی شنوم. بعد يه دفعه اون وسط زرتی قطع شد.
نه، هيچ فايده ای نداره. هر چقدر هم اينجا گل واژه بنويسم باز فکر و خيالا مياد. برم مثل آدم سيگار بکشم و عر بزنم و فکر کنم. شايد اينا رو نوشتم که تو بخونی بفهمی چه مرگمه. ولی خوب زياد جدی نگير. خوب می شم. اينا از اثرات کوچه علی چپه...
|