خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 08, 2003


مي دوني، مي شد چشمارو بست و آروم و بي خيال آواز خوند و از کم داشتن ها، از غم داشتن ها حرف زد. مي شد باور کرد که پشت اون ماسک غريبه هنوزم همون قصه نويسي که بايد شاعر مي شد هست. ولي‌ آدم وقتي به باز کردن چشاش و خلا بيرون فکر مي کنه مي ترسه و جرات نمي کنه بگه کسي رو کم داره ...

اينارو يه روزی می خواستم بگم! ولی نشد. هر کاری کردم نشد. چقدر دور به نظر ميان اون روزا! چقدر بده که نمی شه اين روزا خوابيد. چقدر بده که آدم واقعا معنی کم داشتن و غم داشتن رو می فهمه اين روزا. چقدر بده که آدما يادشون می ره دوست يعنی چی. خيلی بده. وحشتناک بده. خسته ام....




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران