خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 06, 2003


جدا زده به سرم. ساعت سه و نيم شبه. دارم ويوالدی گوش ميدم و باقلوا می خورم! امروز آخه خيلی بد شروع شد. بعد از پونزده روز تعطيلات به اندازه کافی برای آدم سخت هست که پاشه بره سر کار، چه برسه به اينکه با يه ميگرن عوضی از خواب پاشه. همش تقصير ديشبش بود و اون جينی که اينا به خوردم دادن. تا من باشم آدم باشم ديگه از اين غلطا نکنم.

هر جوری بود ناهار نخورده از خونه رفتم بيرون. اين ترم مرخصيم و فقط دو روز به جای يه معلمی و جمعه ها ميرم. دلم برای کلاس واقعا تنگ شده بود. هر دو تا کلاسام هم خوب بود يه جورايی. فقط موسسه رو تازه رنگ کردن و بوی رنگ هم سرم رو بدتر کرده بود. هوا هم که عين خر گرمه. بعدش خيلی خوب بود که شاگردای ترمای پيشم اومدن سراغم و از سر و کولم بالا رفتن و منم کلی حس خود شيفتگيم خوش به حالش شد. بعدشم که کلی شاگرد خصوصيم رو اذيت کردم از بس بی حوصله بودم و درد داشتم و خوابم ميومد. انگاری تو اين پونزده روزه معلمی يادم رفته! تو راه برگشتن ياد کاريکاتور حميد رضا تو بن بست افتادم که مضمونش اين بود که من اگه روزی دو دور ميدون آزادی نرم چيزی ندارم تو وبلاگم بنويسم! نگاه کرده ديدم واقعا آدم اگه هر روزم از اين مسير رد شه، بازم يه چيزايی داره راجع بهش بنويسه. خيابونای شلوغ و بو گندو، چراغ قرمزای کشدار، راننده هايی که عين گاو ميرونن و هر از چند گاهی به هم فحشهای بد بد ميدن، درختای چناری که تنه هاشون از دود سياه شده... بهم می گن دلت برای همه اينا تنگ می شه يه روزی. می ترسوننم با اين حرفاشون....



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران