خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 03, 2003


من خسته ام. من خوابم مياد. بايد قاعدتا الان سر کارم باشم. بايد قاعدتا الان کار رو تموم کرده بودم. اما من خستم. همه تنم از بی خوابی درد می کنه. عين اين آدمای ضعيف بدبخت دارم زنجه موره می کنم. مامان اومده در رو باز کرده و می گه برو ظرفا رو بشور، بابا ناراحت می شه صبح پاشه ببينه ظرفا کثيفه. نمی دونم چرا از اينکه مثل هميشه بدون در زدن يهويی در رو باز می کنه عصبانی می شم. قاعدتا الان بايد برم ظرفا رو بشورم. نبايد عين اين احمقا فکر کنم که يه جوری يه جايی يه چيزايی ناديده گرفته شده. نبايد عين کنيز حاج باقر تو دلم غر غر کنم. نبايد واق واق کنم و گاز بگيرم. بايد قاعدتا عين بچه های خوب برم سراغ کارم. نمی دونم چرا دلم می خواد بخوابم. ساعت تازه يک شبه. ديشب پنج خوابيدم. ساعت گذاشتم صبح ده پاشم. از ترس خواب موندن و اينکه کارم مونده از هشت صبح هی از خواب می پريدم. بايد قاعدتا الان به جای اين حرفا انيگما رو خاموش کنم و بشينم سر کارم. بايد قاعدتا همه چيزايی که با گوشت و خونم لمس کرده بودم از يادم می بردم. بايد جلوی زبونم رو می گرفتم. کی بهت گفت آخه باز تو نظر بدی. اون موقع ها که اعتماد به نفسم کمتر بود و پشت بقيه قايم می شدم بهتر بود. آدمی که هوا برش نداره زياد هم حرف نمی زنه. نظر نمی ده. الان بايد قاعدتا انيگما رو خاموش کنم و ظرفامو بشورم و کارام رو انجام بدم. اما نمی دونم چرا اين پای چپم که امروز پيچ خورد درد می کنه اينقدر. نمی دونم چرا عين اين احمقا اينقده دويدم که از پله ها ليز بخورم. نمی دونم چرا امروز ناهار نخوردم. بايد قاعدتا الان اين فايل Word رو هم ببندم و اون يکی فايل Word رو باز کنم. نمی دونم چرا حالم از هرچی فايل Wordه بهم می خوره.

خوب فکر می کنم زنجه موره ديگه بسه. حالا می رم عين اين خلا اين نوشته های صد من يه غازو می ذارم توی وبلاگم و احتمالا يه خورده دلم خنک می شه. عين اين خاله زنکا. نمی دونم چرا دلم برای اون سه روزی که شمال بودم اينقده تنگ شده...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران