« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
April 03, 2003
می دونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ می دونی چقدر می ترسم وقتی به اين فکر می افتم که تو هيچ کدومشون نيستی؟ می دونی چقدر ترسناکه به اين فکر کنم که تو هيچوقت نبودی و شايد اصلا هيچوقت ديگه هم نباشی؟ می دونی چقدر درد داره اگه فکر کنم ممکنه هيچوقت پيدات نکنم؟ دارم يهويی از همه چی می ترسم. حالا بايد فردا هی جواب پس بدم که تو کی هستی؟ ولی جواب نمی دم. آخه تو که وجود نداری، من چه جوابی می تونم بدم؟ می ترسم. از همه چی اين آينده می ترسم. يهويی تنم يخ می کنه. يهويی يه حسی بهم تلنگر می زنه که مگه قرار نبود يه روزی برای هميشه بری و يه جايی که دست هيچکس بهت نرسه گم بشی؟ يهويی خنگ می شم و همه چی از يادم می ره و فقط می ترسم، می ترسم، می ترسم....
خيلی بی شعوريه اين حرفا رو زدن. بازم دارم هذيون می گم. به خدا قول ميدم فردا حالم خوب بشه. فردا...
|