خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 01, 2003


برای دل خودم


آن کلاغی که پريد
از فراز سر ما
و فرو رفت در انديشه آشفته ابری ولگرد
و صدايش همچون نيزه کوتاهی، پهنای افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه بازيگر دور از دست
سيب را چيديم

همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آئينه پيوستيم
و نترسيديم

سخن از پيوند سست دو نام
و هماغوشی در اوراق کهنه يک دفتر نيست
سخن از گيسوی خوشبخت منست
با شقايقهای سوخته بوسه تو

و صميميت تن هامان، در طراری
و درخشيدن عريانيمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازيست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سيال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دريای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مرواريد
و در آن کوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
که چه بايد کرد

همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان، ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم
در نگاه شرم آگين گلی گمنام
و بقا را در يک لحظه نا محدود
که دو خورشيد به هم خيره شدند....

….


فتح باغ (تولدی ديگر)
فروغ فرخزاد



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage