خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 29, 2003



2_ شبا که می رفتن تو حياط بساط منقل و کباب رو راه بندازن من و يه دختر ديگه هم پيششون می رفتيم و اينام حسابی به خورد ما "ودی" می دادن. من که ديگه از دست رفتم! اين همه سال مقاومت هم برباد رفت! بعد هم می رفتيم تو ويلا تا نصف شب بزن و برقص. شوفاژا خراب بود برای همين شبا همه می چپيدن دور شومينه و پايين می خوابيدن. منم بالا تو اتاق اختصاصيم 3دست لباس می پوشيدم و می رفتم تو کيسه خواب و روی خودمم تازه پتو می کشيدم و اصلا نمی فهميدم اين سرمايی که اينا ازش حرف می زنن چيه! يه روز تنهايی برای خودم رفتم تو شهرک و بعد هم يه جاهای ديگه که نمی دونم کجاست پياده روی. واکمن تو گوشم بود، بارون هم ريز ريز می خورد توی صورتم. ولم می کردن تا شب واسه خودم راه می رفتم. فکر می کنم بهترين قسمت سفرم همين پياده رويه بود.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران