« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 20, 2003
1_ بالاخره داره تموم می شه. بالاخره اين سال عجيب و خوب و دردناک و دوست داشتنی داره تموم می شه. بالاخره سال که تحويل بشه يکی ديگه از کارايی که می خواستم انجام بدم هم تموم می شه و من می تونم سرمو بذارم رو بالشم و بخوابم. بخوابم؟
مامانم امسال هفت سين نچيده. می گه هفتم امامه! من خوشحالم؟ شايد برای اينکه مجبور نيستم نصفه شبی ميون اين همه کار پاشم و هفت سين بچينم. آخه کلی هم دنگ و فنگ دارم. راست می گه شيده، همه کارا رو طول ميدم. بايد حتما اسفند رنگی تو اسفندا باشه، سکه های مبارکبادم قا طيش کنم که خوشگل شه. اون منقل طلاييه رو ميارم هميشه و توش اسفند می ريزم. تازه روميزی قلمکار رنگ و وارنگه هم بايد باش. نارنج رو بريز تو آب. هيچکس هم که تخم مرغ رنگ نمی کنه. چقدر جالبه بعضيا تخم مرغ رنگ می کنن! تخم مرغ رو مامان با پوست پياز می جوشونه. رنگشو دوست دارم. نمی دونستم به تعداد اعضای خونواده تخم مرغ می ذارن! دور سبزه ها روبان قرمز جيگری می کشيدم هميشه. امسال داره روبان سبز می پيچه. دلم می خواد همه چی قرينه باشه، دلش می خواد عکس حضرت علی هم باشه. دلم می خواد ماهی نخريم. دلش می خواد به تعداد هممون ماهی بخريم. ماهی گليای بيچاره...
|