« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 20, 2003
2_ چهار شنبه سوری رو راستی چيکار کردی؟ "تمام روز را در آيينه گريستم..." صدای ترق و توروقشون سرمو بيشتر درد مياورد. پنبه تو گوشم بود. روسری گل گليم رو هم که دور سرم بسته بودم هی مياوردم روی گوشام، آتش در نيستان رو هم صداشو تا ته بلند کرده بودم. بازم صداشون ميومد، ترق، توروق. شيده می گه پير شديم مادر! راست می گه ها! می رفتيم تا بوق سگ پايين ترقه می زديم. گوشم هم هيچوقت درد نمی گرفت. ولی اون شب اونقده سرم درد گرفته بود و عر زده بودم که زير چشام دو تا گودی سياه و زشت افتاده بود. خيلی بدترکيب شده بودم. عين الانم. عين امروزم که هر کاری کردم نتونستم حتی يه ذره ماتيک بمالم رو لبای بی رنگ و روم. پايين پنجره مون دختر پسرای خرس گنده آتيش روشن کرده بودن و دورش جمع شده بودن و آهنگای جواتی می خوندن و دست می زدن و می رقصيدن. دلم می خواست می رفتم پايين باهاشون دور آتيش می رقصيدم. راستی می دونی چقدر دلم می خواد چشاتو تو نور آتيش ببينم؟ چشمای آدم تو نور آتيش دروغ نمی گن. سرخی تو از من...
|