« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 20, 2003
3_ ديدی آخرشم جنگه شد. چی فکر کردی؟ عين اين منگلا هی بنويس و بنويس و بنويس. چه فرقی می کنه کی اولين بار گفت مرتيکه گاوچرون؟ چه فرقی می کنه صدام بره يا نه؟ چه فرقی می کنه ... بالاخره می ميرن. اونايی که هيچ گناهی نکردن، اونايی که حتی احمق هم نبودن، اونايی که زورشون به هيچ چی نمی رسه هم می ميرن. خيلی بده آدم بميره ولی عاشق نشه ها. اصلا مگه قرار نيست ما بيايم اينجا عشق تجربه کنيم؟ نکنه اينايی که بيگناه می ميرن عشقو تجربه نکرده باشن؟
عشق؟ سيری چنده داداش؟ می دونی ميون اين همه جعبه آهنی بی مصرف تو ترافيکای افتضاح ايران عشق اصلا معنی نمی ده؟ می دونه مريضه صداش گرفته ولی الان از شمال بهم زنگ زد و گفت ياد پارسال افتادم که اومده بوديم همين ويلاهه و من همش بهت زنگ می زدم. سرما خورده. دير کرده. سوال می کنه هنوز هست؟ می گم آره! می گه چرا نمی ره! برام اهميت نداره منظورش چيه!
می دونی چقدر عيدی که گرفتم رو دوست داشتم؟ می دونه يعنی چقدر نوشتن رو دوست دارم؟ حالا هی تايپ کن، تايپ کن، تايپ کن. تايپ مال خونه شيشه ايه، همونی که جرات نمی کنی توش بنويسی چقدر عصبانی هستی از دست اونی که از گوشت و خونته و حالتو بدجوری گرفته. همونی که نمی تونی توش بنويسی سال داره تموم می شه و باهاش قهری. ديگه دلت نمی خواد باهاش رفيق باشی. دلت نمی خواد دستوراشو گوش بدی. دلت نمی خواد چون زورش بيشتره ازش حساب ببری...
|