خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 20, 2003



6_ حالا ديگه يه ساعت ديگه مونده که اين ساله تموم شه و منتظرم که به موبايلم زنگ بزنن و بچه ای که اينقده براش زحمت کشيدم متولد شه و ببينم بالاخره چه شکلی شد. دلم می خواد برم بخوابم و با اينهمه کارايی که انجام دادم و انجام ندادم خدافظی کنم. دلم می خواست مجبور نمی شدم اينهمه خودمو تو کار غرق کنم.

داری خودتو می کشی دختر!

يه ساعت ديگه سال تحويل می شه. سال ديگه هم همين آشه و همين کاسه. سال ديگه هم اونقده خودمو غرق کار می کنم که ديگه هيچچی حاليم نشه. بعضی درداست که اگه مجال پيدا کنی بهشون فکر کنی "مثل خوره" تمام وجودتو می خورن. بعضی درداست که فقط بايد قايمشون کرد پشت شلوغی کار يا فراموششون کرد ميون اينهمه و اونهمه.

يه ساعت ديگه سال تحويل می شه و من فقط می ترسم که يه موقعی ميون شولوغی اين روزا، شولوغی اين شهر خودمم گم کنم.

راستی، اون تيکه گمشده منو نديدی؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران