خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 10, 2003


اين مطلب دراز رو من تو سه روز نوشتم چون اصلا وقت نمی کنم بنويسم. شمام دوست داشتين تو سه روز بخونينش يا اصلا نخونين! فقط غر به جون من نزنين لطفا. الانم دارم می رم خونه خواهرم اينا چون سياوش و خواهرم هردوشون حسابی مريضن. نمی دونم چندروز می مونم اونجا. اگه خبری ازم نشد برای اينه که اونجا دسترسی به اينترنت ندارم. شايدم اونقدر گند زدم تو مريض داری که خواهرم همين فردا شوتم کرد برگشتم خونه! راستی، من يه دفعه ديروز رفتم سينما و "کلاه قرمزی و سروناز" رو ديدم. شاهکار بود!


خيلی سرم شولوغ بوده. مخم هم حسابی تيليت شده اين روزا. دو هفته پيش جلسه سايت زنان عين اين منگلا قبول کردم که مسئول برگزاری جشن باشم. يک آن تو راه برگشت به خونه با خودم فکر کردم منی که نمی رسم حتی ايميلامو جواب بدم چرا همچين مسئوليتی رو قبول کردم؟ بعد ديدم جوابش و از قبل دارم. عين همه کارای ديگه ای که سرم براشون درد می کنه. و بعد هم از اون برنامه هايی بود که از قبل می دونستم به خوبی برگزار می شه. حتی همون موقع که مسئوليتش رو قبول کردم. تو دور و ور خودم کمتر کار گروهی ديدم که به اندازه سايت زنان و کاپوچينو موفق باشه. رئيسی تو کار نيست. همه واقعا عضو يه گروه هستن. در نتيجه معمولا کارشون هم خوب از آب در مياد. (کسی با خود بزرگ بينی مشکلی نداره که؟ ؛)

من عملا کار زيادی نکردم. مسئوليتهای بچه ها رو تو جلسه مشخص کرديم و من همش با تلفن همه رو چک می کردم. يه بار هم رفتم سالن فرهنگسرا رو با يکی از بچه ها ديدم. شايد بتونم بگم بيشتر کارا رو اصلا اون کرد. خلاصه جمعه شد و بماند که خانومی که قرار بود چايی بده دو ساعت قبل از مراسم منو دو در کرد و من با چه بدبختی يه نفر ديگه رو پيدا کردم و رفتم. جالبترين چيز برام اين بود که اولين کسايی که اومدن چند تا از وبلاگرهای پسر بودن!!! البته به کسی نمی گم که يکيشون اومده بود به قول خر مگس ماه پريان رو زيارت کنه ؛) خلاصه اين آقايون با پای خودشون اومدن ميدون جنگ فمينيست ها ؛)

ولی خوب موضوع اينه که تنها چيزی که خوشبختانه ازش خبری نبود تند روی فمينيستی بود. يه فيلم راجع به تاريخچه 8 مارس اولش گذاشتيم که خوب غلط غولوط زياد داشت. بعد يکی از بچه های سايت که مخ تاريخه شروع کرد را جع به زنايی که تو تاريخ ايران برای زنا کاری انجام دادن حرف زد و به احترام اين خانوما يه دقيقه سکوت اعلام کرد. البته نتونست حرفاشو تا آخر بزنه و از زنای يه برهه زمانی خاص هيچ حرفی نزد که خيليا فکر کردن به خاطر ملاحظاته. در صورتيکه ما نذاشتيم که حرفشو ادامه بده چون احساس کرديم ممکنه طولانی و خسته کننده شه. يه تريبون آزاد هم داشتيم با موضوع بررسی کليشه های جنسيتی "زن خوب، مادر خوب، دختر خوب". يه عده از مردم خيلی خوب حرف زدن و يه عده هم مزخرف صرف گفتن. ميترا صادقی در مورد اين گفت که مردای نسل جديد ما که افکارشون روشن تره انتظار دارن از همسرشون که بتونه پا به پای اونا پيش بره و مثلا از سينمای پست مدرن خوشش بياد؛ ولی از اونور هم قرمه سبزی خوب بپزه. اين بحث قرمه سبزی و پست مدرن تبديل به يک مساله حياتی شد و تقريبا اکثر کسايی که تو تريبون صحبت کردن در اين مورد هم نظر دادن! منم که حوصله ام سر رفته بود و از اونورم نمی خواستم عمه بيچارم که از اون سر دنيا پاشده اومده ايران و من کشوندمش به همچين جايی دست خالی بره، پاشدم رفتم اون بالا حرف بزنم.

يه سری حرفايی که تو دلم مونده بود رو به مدت 3 دقيقه ريختم بيرون. گفتم روی سخنم با اون زنی که نمی دونه و نمی خواد بدونه و از ندونستن خودش شاده و يا زنی که عروسکه و می خواد عروسک باشه نيست. من روی سخنم با کسايی مثل خودم از نسل خودمه، (با کمی تخفيف نسل سوم!) کسايی که شرايطی مثل من داشتن، دانشگاه رفتن، خوندن، ديدن، فکر کردن و حالا دلشون می خواد تغيير انجام بدن. گفتم برای اينکه کليشه های جنسيتی موجود رو بشکونيم بايد براشون مبارزه کنيم. جنگيدن با عرفهای يه جامعه سخته، درد داره. اگه بخوای برخلاف يه عرف عمل کنی احتمالا انگشت نما می شی. ولی ماها بايد اين سختيارو تحمل کنيم. فکر نکنيم که اگه تو پر قو بشينيم کليشه ها خودشون از بين می رن. حتی شده از خونواده خودمون بايد شروع کنيم. و نبايد کم بياريم. همين حقوقی که الان داريم [از جمله حق تحصيل، حق کار، و حق رای رو] قبلا زنا نداشتن و يه عده زن برای اين حقوق تلاش کردن، سختی کشيدن [و حتی کشته شدن]، پس ما هم وظيفه داريم اين تلاش رو بکنيم تا حداقل نسل بعد ما هم يه سری از مشکلات الان ما رو نداشته باشه.

يه آقاهه هم اومد اون بالا شعر بخونه. اول با يه صدای آروم و مخملی شروع کرد حرف زدن و همه رو برد تو خلسه. بعد گفت حالا شعرم رو از زبون يه دختر فراری می خونم. سالن ساکت و تاريک بود که اين آقا يهو با تمام وجودش عربده زد"من يه دختر فراريم!" و بقيه شعرش رو هم همينجوری تا آخر باداد خوند. داد اول رو که زد من و بقيه بچه های سايت شوت شديم بيرون سالن و نزديک بود از خنده ولو بشيم رو زمين. بعد هم دوييديم تو اتاق فرمان که صدای بلندگو رو کم کنن ملت گوششون کر نشه. تنها لحظه ای که خوشحال بودم پينکفلويديش نيومده همون موقع بود. چون اگه ميومد اونقدر از خنده عر می زديم که ديگه نه من آبرويی برام می موند نه اون!

خوبی تريبون آزاد اين بود که مردا هم اومدن حرف زدن و دو سه تاشون هم حرفای خوبی زدن. نوبت به همه رسيد و مجبور نشديم حرف کسی رو قطع کنيم. بعدشم آنتراکت و بخور بخور. بعدشم جايزه کتاب منتخب رو اعلام کرديم و شادی بيانيه سايت رو خوند. (اينجا می تونين گزارش غير جينگول مراسم و مفاد بيانيه که خواسته های ما توشه بخونين). بعد يه فيلم مستند گذاشتيم به اسم "يک مادرانه تلخ" که خيلی فجيع بود. داستان يه پيرزنی که بدنش عفونيه و کنار خيابون افتاده و آمبولانس جمعش نمی کنه چون نمی تونه از هيچ بيمارستانی پذيرش بگيره براش و کارگردانی که دنبال ماجراست و دوربينش رو توقيف می کنن و آخرش نمی فهمه اون پيرزن که تو شناسنامه اش اسم يه پسر هست چی می شه. حال همه يه جورايی سر اين فيلم بد شده بود ولی آخر ماجرا خوشبختانه با بارون تموم شد. بارون و گپ دوستانه با افسون و عصيان.

در تمام ماجرا می دونستم که يه عده که تعزيه اشون به خاطر بارون تو فضای باز کنسل شده به ما اعتراض دارن و می خوان بيان تو سالن. می دونستم که يه مامور شخصی حراصت ميون جمعه. می دونستم که چند بار زنگ زده شده بوده (چه فعلی!) که برنامه لغو شه. اما پشتم به مدير فرهنگسرا گرم بود. يه مدير شديدا خوب و با مسئوليت که کلی به ما حال داد و هوای برنامه امون رو داشت. حالا تنها نگرانی من اينه که اين شورای شهر جديد مديرای فرهنگسراها رو عوض کنه. فکر کنم خيليا با من همعقيده باشن که مدير فرهنگسرای شفق واقعا داره کار انجام ميده.

خلاصه اين بود ماجرای يه روز خوب که همه چی هم به خير گذشت و خستگی هفته پيش رو از تنم دراورد. شاطد تنها نکته تاريکش اين بود که به خاطر مراسم عصر نتونستم صبح با بچه های وبلاگر تو مراسم 16 اصفند شرکت کنم. اميدورام ديگه از اين به بعد بچه های وبلاگر هر سال از اين برنامه ها داشته باشن و اصلا اگه شد سالی سه چهار تا از اين برنامه ها باشه.

راستی، روز جهانی زن مبارک :)




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage