« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 04, 2003
شايد از يادداشتهای شهر شولوغ:
شهر رو دوباره پارچه های سياه پوشوندن. از کوچه پس کوچه های کثيف و دود گرفته ميون ترافيک صبحگاهی دارم رد می شم. سرم درد می کنه؛ از بس که ديشب سرم داد زد و سرش داد زدم. می خواد ادای ديکتاتورا رو در بياره ولی نمی تونه. منم شجاع شدم و بهش اينو گفتم. بهش گفتم خودت اولين روزنامه رو تو دستم دادی. خودت وادارم کردی برم دانشگاه. خودت باهام حرف می زدی و حرف می زدی و حرف می زدی. خودت راهو نشونم دادی. حالا نمی تونی بگی "نه، وايسا." حالا می دونه که نمی تونه بگه "نه، وايسا." ولی داره کولی بازی در مياره. می گه من می رم... چقدر داد زد، چقدر تنم لرزيد. چقدر سرم درد گرفته. اين مغازه های سر راهمون لباسای زشت ميفروشن، لباسای قديمی. کيفای زشت، کيفای قديمی. زن بچه اش رو داره دنبال خودش می کشه و چادرشو بادندونش گرفته و دنبال اتوبوس ميدوه. پسره داره چرخ دستيشو می بره و راهو بند آورده. ماشينا تو خيابون يه طرفه شاخ به شاخ شدن. راننده ماشين بغلی داره به موتوريه فحشای بد بد می ده و من شيشه ام رو می کشم بالا و راننده آژانسيه صدای راديوشو بلند می کنه.
از اين شهر شولوغ متنفرم. از خيابوناش که دارن ماشين بالا ميارن، از اينکه مغزت زير ضربه های کلاژ و ترمز پيکانا له می شه، از اينکه نصف عمرت پشت چراغ قرمزای کشدار تلف می شه متنفرم. از اينکه الان که برم سر کلاس از دود و گريه صدام در نمياد هم متنفرم.
***
کوها، همون کوهايی که دوست داری، همون کوهايی که انگاری شهرتو بغل کردن و از هر طرفی نگاشون کنی می بينيشون ديده نمی شن. کوها پشت دودا، پشت روياهای خوش اونايی که پولشو داشتن ولی خوردن، پشت ديوارای کارخونه های ماشين سازی که عين جوجه کشيا ماشين پس ميندازن، پشت خيال خام ما برای اينکه يه روزی نجات دهنده بياد و همه شو درست کنه گم شدن. کوها پشت همون دودايی که ذره ذره وجودمون، عقلمون، ذهنمون و احساسمون رو مسموم می کنن گم شدن. شهر شولوغمون هم گم شده...
|