« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 04, 2003
چند تا وبلاگ قشنگ: (چند تا ديگه هم هست که توی آهوی زنان گذاشتم)
_آويشا :
"امروز دعوتم کرد به خانه اش. تا حالا هزار بار دعوتم کرده اما من نمی توانم به راحتی به خانه اش بروم. نمی دانم درکم می کند يا نه، اما رفتن به خانه اش، برای مادرم توجيهی ندارد.
مسخره است، اما نمی توانم به مادرم دروغ بگويم. با او بارها جنگيده ام. بحث کرده ايم. مادرم می شناسدش، اما خانه اش هميشه ممنوع بوده.
نمی دانم، اما خيلی زود بيشتر به خانه اش خواهم رفت.
روزی به مادرم، دروغ خواهم گفت. دارم ياد می گيرم که به تمام ايران به تمام دنيا دروغ بگويم.
خدا کند اما، نرسد روزی، که به خودم دروغ بگويم."
_قصه گوی شب که مال "من و ماهي و مارمولي و دختره" اس!
" انگشتاي دستمو رو لپش فشار دادم......لپاش هميشه قرمز بودپس لبشو با دستام كشيدم....چشماشو با دقتم_ كه هميشه كم بود اما اين دفعه واسه اون زيادش كرده بودم_ ريز كردم...به سرش گفتم هميشه بالا! ...به ابرو هاش گفتم از هم دور دور!..به گردي ي چشاش گفتم هميشه گردون...!با دستم موهاشو مرتب كردم...دويدم عقب تر و از دور دورا بهش نگا كردم ...نه, خوب شده بود...كارمو خوب بلدم...!دستمو زدم به كمرو و گفتم حالا شد...نگا, چه قد ناز شدي...!بهش حرفاي عاقلانه ياد دادم و با هم به هم خنديديم...همه ي عروسكهامو بهش معرفي كردم...با هم به كرماي خاكي چشمك زديم....بهش اجازه دادم آشغالهاي شكلاتشو هر جا خواست بپاشه...حتي بعد شكلات مسواك هم نزنه...واسه ي ابرا اسم گذاشتيم...دستمونو گذاشتيم رو بيني مون و الكي به همه گفتيم هيس..."
_ بی بی دل:
"چرا فحش ميدی !! خودت فمينيستی!!
گول اسم وبلاگمو خوردی....بی بی دل
زکی( به خودم!) چون زن جماعت ژوکری بيش نيست که فقط بدرد تبليغات می خورد.هيچ شانسی ندارد. به محض شروع بازی اول ژوکرها هستند که پرت می شوند به کناری ,حتی ,بر نمی خورند!
حاکم هر خری که باشد و هر خالی که حکم کند در وضع ايشان تغييری حاصل نمی شود."
|