خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

February 12, 2003



از يادداشتهای شهر شولوغ:

زمان: يکشنبه حدود ساعت پنج، مکان: خيابون لاله زار

سر خيابون پياده می شم و می بينم ای داد بيداد، خيابون يه طرفه است و بايد پياده برم. هيچ نظری ندارم که برادوی سابق ايران چه جور خيابونيه و سينما کريستال کجاشه. راه ميفتم تند تند خيابون رو می رم پايين. يک عالمه مغازه الکتريکی و لامپ فروش هست. دم در اکثر مغازه ها هم آدم وايساده: "قربونت برم الهی!" (حواسم نيست و بلند می گم ايشالا!)، "شمارمو می گيری؟"، "شاسيو!"، "ماشالله!"، "جوووووون"، "مانتوتو می شه بدی من بپوشم؟"، "يه دور ميدی؟"، .... خيابونی که تموم نمی شه. دلم می خواد چشمامو ببندم و فکر کنم اينا هم جزئی از يه سياه بازيه. اما بايد چشام باز باز باشه، سر بالا، قدمها سريع.

سينما رو از دور می بينم. يه صف دراز دو طرف سينما کشيده شده. دوستم رو می بينم. می رم پهلوش. گيشه حدود بيست دقيقه به هشت باز می کنه و ما اميدی نداريم که بليطی گيرمون بياد. پشت سرمون يه پسره يهويی پيداش می شه. بهش اعتراض می کنيم که تو اينجا نبودی. شروع می کنه از عشقش به جشنواره حرف زدن و برای اثبات يه مشت بليط از تو جيبش در مياره. بعد می گه از 3 تو صف بوده. بعد شروع می کنه هی حرف زدن. بدبختانه عشق کيميا ئی داره. خدايا پس کی ساعت بيست دقيقه به هشت می شه؟ من جيش دارم.

سر صف کتک کاريه. نيروی انتظامی اومده. يه زنه جيغ و داد می کنه. ما ديوونه نيستيم که اومديم با اين فلاکت فيلم ببينيم؟ دوستم داره حرص می خوره و می گه اينم کار فرهنگی تو مملکت ما. يه مرد مو سفيده که هيچی حاليش نيست و با قلدری هر چه تمام تر هر کی از صف بيرونه هل ميده و ميفرسته عقب. بالاخره بليط می خريم.

وارد سينما می شم. زشت ترين سينمای ايران. کثافت. دلم می خود برم بيرون تا شروع فيلم. مرد دم در داد و بيداد می کنه و می گه اذيتم نکنين و نمی شه برين بيرون. می رم دستشويی. کف زمين پد های خونی افتاده. حالم داره بهم می خوره. پاچه های شلوارم رو تا زانو می زنم بالا. از دستشويی که ميآم بالا يادم ميره پاچه هامو بزنم پايين. خدارو شکر راهرو بين سالن و دستشويی لامپ نداره و تاريکه، وگرنه بدجوری آبرو ريزی می شد!!!

بوفه بالای سينما هم کم نوره و کثافت و نسکافه هاش مثل آب زيپو می مونه و من نمی دونم که چرا زودتر ساعت 8:30 نمی شه که فيلم شروع بشه. فيلم که شروع می شه پشت سريای ما ساندويچ کالباسشون رو شروع می کنن به خوردن. وسط فيلم صدا نداره. ملت داد و سوت می زنن. فيلم رو قطع می کنن و بعد می ذارن. نگاتيو رو نمی شه به عقب بر گردوند. صحنه هايی که نيکی کريمی و مريلا زارعی با حرارت هر چه تمام تر از عاشق شدن حرف می زنن رو از دست ميديم. ملت بازم داد و هوار راه ميندازن. احساس نمی کنم که چيزی رو از دست دادم.

فيلم تموم می شه. مات و مبهوت از اينکه چرا تهمينه ميلانی همچين مزخرفی ساخته از سينما ميايم بيرون. احساس می کنم يه کلاه گشاد رفته سرم و به جای فيلمی از کارگردان دوزن يه فيلم از کيميايی ديدم. ساعت 10:30 شبه. يه پيکان سفيد با سه تا عمله سيبيل کلفت افتادن دنبال من و دوستم. اون دوستای سر صفيمون جلوی ما دارن می رن. خودمون رو می رسونيم به اونها. يکيشون سمت راستمون راه ميره و يکيشون سمت چپمون. در مورد کيميايی و ميلانی داريم تو سر و کله هم می زنيم اما عمله ها از رو نمی رن و بازم دنبالمون ميان. احتمالا از پسرا هم خوششون اومده! بالاخره می رسيم ميدون فردوسی و ما آژانس می گيريم و می ريم و دوستهای جشنواره ايمون هم ميرن طرف خونشون. تو کله من تاسف برای اينکه ميلانی اونقدر شيفته حرفای مهمی که می خواسته بزنه شده که بی خيال ساختار و دايلوگهای فيلم شده، دوستم تو فکر اينکه بالاخره همينکه يکی شجاعانه داره از موضوعات به اين مهمی حرف می زنه خودش خيلی خوبه، و اون دو تا پسر تو فکر اينکه چقدر کيميايی فيلمساز خوبيه و چقدر واکنش پنجم فيلم بدی بود و ميلانی می خواد بگه همه مردای روی زمين بدن...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران