خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

February 08, 2003



حس بديه، اينکه از خودت دور بشی، دور باشی. وقتی هم ميای نزديک می ترسی. دوباره سعی می کنی دور بشی، غرق بشی تو همون چيزايی که تا حالا توشون غرق شده بودی. سرم داره می ترکه. از اينهمه حرف، از اون همه درد، دردمن فقط نه، درد همه ماها.

خيلی سر و کله می زنم، با آدما، با دنيا، با خودم. آخر شب که می شه کم ميارم. وقتی می خوام به اينهمه فکر کنم مخم سوت می کشه. ترجيح ميدم فراموش کنم. فراموشی، دوری.

يه ريسمونه، يه ريسمون که شايد اگه همين الان بود که بهش آويزون بشم يه خورده اوضاع بهتر می شد. کسی چه می دونه شايد هم اگه بهش آويزون می شدم بدتر می شد. اصولا من نبايد هيچوقت آويزون هيچ چی بشم، اينو ميدونم. حتی اگه اون چيز تو مايه های عشق و اين حرفا باشه. حالا چرا دارم هی بهش فکر می کنم خدا می دونه.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران