« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
January 25, 2003
4_ يادت نيست اما که يه پوزخند زدم. يادت نيست که چشام خاکستری شد و به خالی دستهايی فکر می کردم که هيچ کتابی تو دستشون نگرفتن. يادت نيست که اون روزم مورمورم شد و توی دلم باز همون آواز هميشگيمو خوندم. يادت نيست که وقتی شعر رو برام می خوندی به پيچک کافی تئاتر نگاه می کردم و به آخر برگا نگاه می کردم که دلشون می خواد از پنجره برن بيرون اما نمی تونن.
|