« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
January 24, 2003
ديشب يک عالمه حرف داشتم بزنم ولی خدا بهتون رحم کرد و من حناق گرفتم. حالم اونقده بد بود و اعصابم از دست بعضی از دوستام اونقده خورد بود که به سرم زده بود همه چی رو بريزم بهم و برای هميشه ناپديد شم و برگردم به زندگی دو سال پيشم. ولی نمی دونم چرا هر چی فکر کردم ديدم دلم نمياد بچه ای که از هيچ چی به وجودش آورديم و يواش يواش راش انداختيم و کلی خاطره باهاش درست کرديم و کنار بذارم. بازم يه بار ديگه بايد يه فکر اساسی کرد. بازم هوا پر دود شده، سرد شده و باد خزون هم جاشو داده به کوران سرد زمستونی. بازم آدما يادشون رفته زمان خيلی خيلی کوتاهتر از اون چيزيه که فکر می کنن. بازم ادما يادشون رفته که همه چی می ره، اما اين انديشه های مکتوب ماست که می مونه تا آخر دنيا اگه خودمون بخوايم.
ديشب حناق گرفته بودم. ولی الان حالم خوبه چون يه نفری به قد همه دنيا بهم انرژی داده. الان می خوام فقط يادشون بندازم. همه اون چيزايی رو که يادشون رفته بود رو يادشون بندازم. الان می خوام يادشون بندازم "ما" يعنی چی و "من" کجای "ما" وايساده. الان می خوام يادشون بندازم وقتی قرار شد "ما" باشيم، حرف "من" زدن يه خورده بی انصافيه هر چند که اين "مای" ما تشکيل شده از يک عالمه "من" های قوی. الان می خوام بهشون بگم:"آهای! بازم زمينی شدين و آرمانهاتون يادتون رفت؟ بازم تمام وسوسه های زمين اومد سراغتون؟"
الان پر انرژيم. فقط چشام درد می کنه...
|